نيازمندى خلفاء بوجود على عليه السلام

على عليه السلام در مدت خلافت ابوبكر و عمر و عثمان كه قريب 25 سال بطول انجاميد اگر چه ظاهرا خود را كنار كشيده و خانه نشين شده بود ولى در مسائل غامض علمى و قضائى و سياسى كه خلفاى مزبور را عاجز و درمانده ميديد براى حفظ اسلام و روشن نمودن حقايق دينى خطاها و لغزشهاى آنها را تذكر داده و راهنمائى ميفرمود و همگان را از رأى صائب خود بهره‏مند ميساخت و چه بسا كه خلفاء ثلاثه شخصا در حل معضلات از او استمداد مى‏جستند و اگر على عليه السلام دخالت نمي كرد جنبه علمى اسلام بعلت نادانى و آشنا نبودن خلفاء بحقيقت امر صورت واقعى خود را از دست ميداد،براى نمونه بچند مورد ذيلا اشاره ميگردد.

در زمان خلافت ابوبكر مردى شراب خورده بود ابوبكر دستور داد او را حد بزنند،مرد شرابخوار گفت من از حرمت خمر بى خبر بودم و الا مرتكب نمي شدم،ابوبكر مردد و متحير ماند و موضوع را با على عليه السلام در ميان نهاد حضرت فرمود هنگامي كه مهاجر و انصار جمع هستند يك نفر با صداى بلند از آنها سؤال كند كه آيا كسى از شما حرمت خمر را باين شخص گفته يا نه؟
اگر دو نفر شهادت دادند حد بزنند و الا او را بحال خود وا گذارند،ابوبكر بهمين نحو عمل نمود و كسى شهادت نداد معلوم شد كه آنمرد در دعوى خود راستگو بوده است لذا از جرم وى چشم پوشى شد و او را گفتند توبه كن كه ديگر چنين‏كارى نكنى.

يكى از علماى يهود بنزد ابوبكر آمده و گفت آيا تو جانشين پيغمبر اين امت هستى؟گفت آرى!
يهودى گفت ما در تورات ديده‏ايم كه جانشينان پيغمبران در ميان امت آنان دانشمندترين امت باشند پس مرا آگاه گردان كه خداى تعالى كجا است آيا در آسمان است يا در زمين؟
ابوبكر گفت او در آسمان و بر عرش است،يهودى گفت در اينصورت زمين از وجود خدا خالى است و بنا بقول تو در جائى هست و در جائى نيست!
ابوبكر گفت اين سخن زنديقان است از نزد من دور شو وگرنه ترا مي كشم!يهودى در حال تعجب از سخن او از نزد وى دور شد در حاليكه اسلام را مسخره مي كرد،على عليه السلام از مقابل روى او ظاهر شد و فرمود اى يهودى آنچه تو پرسيدى و آنچه در پاسخ شنيدى من دانستم ما مى‏گوئيم خداوند عز و جل جا و مكان را آفريد و براى او جا و مكانى نيست و بالاتر از اينست كه مكانى او را در بر گيرد بلكه او در هر مكانى هست اما نه بدينصورت كه تماس و نزديكى با مكان داشته باشد علم او هر آنچه را كه در مكان است فرا گرفته است و چيزى وجود ندارد كه از حيطه تدبير او بيرون باشد و براى تأييد صحت آنچه گفتم از كتاب خود شما خبر ميدهم و اگر دانستى كه درست است آيا ايمان ميآورى؟يهودى گفت آرى.
فرمود آيا در بعضى از كتابهاى خود نديده‏ايد كه روزى موسى بن عمران نشسته بود ناگاه فرشته‏اى از جانب مشرق نزد او آمد و موسى از او پرسيد از كجا آمدى؟گفت از جانب خداى عز و جل،و فرشته‏اى از سوى مغرب پيش او آمد موسى بدو گفت از كجا آمدى؟گفت از نزد خداوند عز و جل،آنگاه فرشته ديگرى نزد او آمد و گفت از آسمان هفتم از نزد خداوند عز و جل آمده‏ام،و سپس فرشته ديگر نزد او آمد و گفت از زمين هفتم از جانب خداى عز و جل آمده‏ام،موسى عليه السلام گفت منزه است آن خدائى كه جائى از او خالى نيست و بهيچ جا نزديكتر از جاى ديگر نيست.يهودى گفت گواهى دهم كه اين سخن حق است و باز گواهى دهم كه تو سزاوارترى بجانشينى پيغمبرت از كسى كه بزور آنرا تصاحب نموده است (1) .

پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله جماعتى از يهوديان بمدينه آمده گفتند در مورد اصحاب كهف قرآن ميگويد:و لبثوا فى كهفهم ثلاث مأة سنين و ازدادوا تسعا (2) اصحاب كهف سيصد و نه سال در غار خوابيدند) در صورتيكه (در تورات) باقى ماندن آنها در غار سيصد سال قيد شده است و اين دو با هم مخالفت دارند.
در برابر اين اشكال و ايراد يهوديان نه تنها خليفه بلكه همه صحابه از پاسخگوئى عاجز ماندند بالاخره دست توسل بدامن حلال مشكلات على عليه السلام زدند حضرت فرمود خلاف و تضادى در بين نيست زيرا از نظر تاريخ آنچه نزد يهود معتبر است سال شمسى است و در نزد عرب سال قمرى است و تورات بلسان يهود نازل شده و قرآن بلسان عرب و سيصد سال شمسى سيصد و نه سال قمرى است (زيرا سال شمسى 365 روز و سال قمرى 354 روز است و هر سال 11 روز و شش ساعت با هم اختلاف دارند در نتيجه 33 سال شمسى تقريبا 34 سال قمرى ميشود و سيصد سال شمسى هم سيصد و نه سال قمرى ميباشد) (3) .

ابن شهر آشوب روايت كرده كه از ابوبكر پرسيدند مردى صبحگاه زنى را تزويج نمود و آن زن شبانگاه وضع حمل كرد و آنمرد هم اجلش رسيد و مرد مادر و فرزند دارائى او را بعنوان ارثيه تصاحب كردند در چه صورتى اين موضوع امكان پذير است؟
ابوبكر از پاسخ عاجز ماند،و على عليه السلام فرمود آنمرد كنيزى داشته كه قبلا او را باردار كرده بود چون موقع وضع حملش نزديك شد او را آزاد كرد آنگاه در موقع صبح تزويجش نمود و شبانگاه زن وضع حمل كرد و چون شوهرش مردميراث او را مادر و فرزند تصاحب كردند . (ابوبكر در اثر اينگونه درماندگيها در برابر پرسشهاى مردم بود كه ميگفت اقيلونى و لست بخيركم و على فيكم) .

دو مرد صد دينار در كيسه‏اى گذاشته و آنرا در نزد زنى بامانت سپردند و باو گفتند هرگاه ما هر دو با هم نزد تو آمديم امانت ما را رد كن و اگر يكى از ما بدون ديگرى بيايد آنرا پس مده،چون مدتى از اين ماجرا گذشت يكى از آندو مرد نزد زن آمد و گفت رفيق من وفات كرده است صد دينار ما را بده،زن از دادن امانت خوددارى كرد آنمرد نزد اقوام زن رفت و مطلب را بآنان بازگو كرد و در اثر فشار و توصيه آنان،آنزن امانت را رد نمود،پس از يكسال رفيق آنمرد آمد و گفت صد دينارى كه در نزد تو بامانت گذاشته‏ايم باز ده!زن گفت مدتى پيش رفيق تو آمد و اظهار نمود كه تو وفات كرده‏اى و من هم امانت را باو پس دادم،آنمرد اصرار نمود و كار بمرافعه كشيد و هر دو نزد عمر آمدند و جريان امر را باو باز گفتند عمر بآن زن گفت تو ضامن امانتى و بايد پول را باين مرد بپردازى!زن گفت ترا بخدا تو ميان ما قضاوت مكن ما را پيش على بن ابيطالب بفرست تا او ميان ما حكم كند عمر قبول كرد و چون آنها نزد على عليه السلام آمدند آن حضرت دانست كه آندو مرد با هم تبانى كرده و حيله نموده‏اند لذا بآن مرد فرمود در موقع سپردن امانت مگر شرط نكرديد كه براى گرفتن آن بايد هر دو با هم بيائيد و اگر يكى از ما بيايد پول را پس مده؟عرض كرد چرا،على عليه السلام فرمود پول تو نزد ما حاضر است برو رفيق خود را هم بياور و آنرا باز گيريد! (آنمرد حيله‏گر سرافكنده بازگشت) (4) .

زن ديوانه‏اى را بجرم فجور نزد عمر آوردند دستور داد سنگسارش كنند!حضرت امير عليه السلام نيز حضور داشت بعمر فرمود مگر نشنيده‏اى كه رسول خدا چه فرموده است؟عمر گفت چه فرموده است؟حضرت گفت رسول خدا فرموده است كه از سه كس قلم برداشته شده است:از ديوانه تا عقل خود را باز يابد،از طفل تا بالغ شود،از شخص خوابيده تا بيدار گردد،آنگاه عمر زن را رها نمود (5) .ـزن بار دارى را هم باتهام فجور نزد عمر آوردند،عمر از او پرسيد آيا مرتكب فجور شده‏اى؟زن اعتراف نمود و عمر دستور داد سنگسارش كنند،موقعيكه او را براى اجراى حكم مى‏بردند على عليه السلام با او برخورد نمود و پرسيد اين زن را چه ميشود؟عرض كردند عمر دستور رجم داده است،على عليه السلام او را نزد عمر برگردانيد و فرمود آيا دستور دادى كه او را رجم كنند؟عمر گفت بلى خودش نزد من بفجور اعتراف نمود!فرمود اين حكم تو درباره اين زن است به طفلى كه در شكم اوست چه حكمى دارى؟سپس فرمود شايد تو بر او بانگ زده‏اى و يا ترسانيده‏اى (از ترس و وحشت اعتراف بفجور كرده است) عمر گفت همينطور است!على عليه السلام فرمود مگر نشنيدى كه رسول خدا فرمود بر كسى كه پس از بلا و زحمت اعتراف كند حد نيست زيرا هر كس را در بند كنند يا زندانى نمايند يا بترسانند او را اقرارى نباشد (بزور و ترس اقرار گرفتن ارزش قضائى ندارد) آنگاه عمر زن را رها نمود و گفت:
عجزت النساء ان تلد مثل على بن ابيطالب لولا على لهلك عمر.زنان عاجزند كه فرزندى مانند على بن ابيطالب بزايند اگر على نبود عمر هلاك ميگشت (6) .

8ـ زنى را نزد عمر آوردند كه ششماهه زائيده بود عمر (بخيال اينكه مدت حمل هميشه بايد 9 ماه باشد و اين زن چون سه ماه زودتر وضع حمل كرده است نتيجه گرفت كه قبلا مرتكب فجور شده است لذا) دستور داد كه او را رجم كنند على عليه السلام اين داورى عمر را شنيد و فرمود باين زن حدى نيست،عمر كسى بخدمت آنحضرت فرستاد و پرسيد كه چرا او را حدى نيست؟
على (ع) فرمود خداى تعالى فرموده است:
و الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين لمن اراد ان يتم الرضاعة (7) و مادران شير دهند فرزندانشان را دو سال كامل براى كسى كه بخواهد تمام كندشير دادن راـسوره بقره) و همچنين فرموده است:و حمله و فصاله ثلاثون شهرا (8) دوران حمل و مدت شيرخوارگى تا از شير باز گرفتنش سى ماه است) در اينصورت ششماه حمل اوست و 24 ماه رضاع او عمر زن را رها نمود و گفت:لو لا على لهلك عمر (9) .

زن و مردى را پيش عمر آوردند،مرد بزن ميگفت تو زانيه هستى زن نيز در پاسخ وى ميگفت :انت ازنى منى يعنى تو از من زناكارترى،عمر دستور داد هر دو را حد بزنند حضرت امير عليه السلام حاضر بود فرمود تعجيل در قضاوت خوب نيست و اين حكم نيز درست نمى‏باشد،عرض كردند پس چه بايد كرد؟
فرمود مرد را آزاد كنيد و زن را دو حد بزنيد زيرا زنا كردن مرد ثابت نشده است ولى زن بزنا دادن خود اقرار ميكند و بمرد ميگويد تو زناكارترى،در اينصورت زن باقرار خود مرتكب فجور شده كه بايد حد زده شود و جرم ديگرش اينست كه بمرد نسبت زنا ميدهد و او را متهم ميكند در صورتيكه دليلى براى اثبات ادعاى خود ندارد (10) .

10ـ مردى كسى را كشته بود خانواده مقتول شكايت پيش عمر بردند عمر دستور داد قاتل را در اختيار پدر مقتول گذارند تا بحكم قصاص او را بقتل رساند،پدر مقتول دو ضربت سخت بر آنمرد زد و يقين بمرگ او نمود ولى چون رمقى از حيات داشت كسان وى از او پرستارى كرده و مداوا نمودند تا پس از شش ماه بهبودى كامل يافت.
پدر مقتول رورى او را در بازار ديد تعجب كرد و چون نيك شناخت گريبانش را گرفت و مجددا پيش عمر آورد و ماجرا بگفت عمر براى بار دوم دستور داد كه سر از تن او برگيرند!
قاتل از على عليه السلام استغاثه نمود،آنحضرت فرمود اى عمر اين چه حكمى است كه بر اين مرد ميكنى؟عمر گفت يا اباالحسن اين شخص،قاتل پسر او است و بحكم النفس بالنفس بايد كشته شود،حضرت فرمود آيا ميشود كسى را دو بار كشت؟عمر متحير ماند و سكوت نمود،آنگاه على عليه السلام به پدر مقتول گفت مگر قاتل پسرت را با دو ضربت نكشتى؟عرض كرد كشتم ولى او زنده شد و اگر مجددا او را نكشم خون پسرم هدر شود!
على عليه السلام فرمود در اينصورت بايد آماده شوى اول بقصاص دو ضربتى كه باو زدى او هم دو ضربت بتو بزند آنگاه اگر تو زنده ماندى او را بكش!
پدر مقتول گفت يا ابا الحسن اين قصاص از مرگ سخت‏تر است و من از اين موضوع در گذشتم آنگاه با هم مصالحه نموده و آشتى كردند عمر دست برداشت و گفت:
الحمد لله انتم اهل بيت الرحمة يا ابا الحسن،ثم قال لو لا على لهلك عمر (11)

11ـ در زمان خلافت عمر دو زن بر سر طفلى منازعه نموده و هر يك ادعا ميكرد كه كودك از آن اوست و هيچيك براى اثبات دعوى خود شاهد و گواهى نداشت و كس ديگرى هم جز آندو زن ادعاى فرزندى آن كودك را نميكرد لذا اين مطلب براى عمر مبهم بود و نميدانست چه بكند ناچار ب على عليه السلام پناه برد و از او راه حلى خواست!على عليه السلام آندو زن را نصيحت نمود و از عذاب الهى بترسانيد ولى آندو بر سر حرف خود ايستاده و دست بردار نبودند چون آن حضرت پافشارى آنها را ديد فرمود اره‏اى براى من بياوريد،زنها گفتند اره را براى چه ميخواهى؟
فرمود ميخواهم طفل را دو نيم كنم و بهر يك از شما نيمى از او را بدهم!يكى از آن دو زن سكوت نمود ولى ديگرى گفت ترا بخدا يا ابا الحسن اگر غير از اين راه چاره‏اى نيست من از سهم خود گذشتم و بآن زن بخشيدم (كه بچه را باو بدهى و اره نكنى) حضرت فرمود الله اكبر اين كودك پسر تست نه پسر آن زن،اگر پسر او بود او هم مانند تو بحال اين طفل دلسوزى ميكرد و ميترسيد،زن ديگر هم اعتراف‏نمود كه حق با آنديگرى است و كودك هم از آن اوست
غم و اندوه عمر برطرف شد و درباره امير المؤمنين عليه السلام كه با اين داورى (ابتكارى و شگفت انگيز) گشايشى در امر داورى بكار او داده بود دعا نمود (12) .

12ـ در مناقب از اصبغ بن نباته روايت شده كه پنج نفر را بجرم زنا نزد عمر آوردند و او دستور داد كه آنها را سنگسار كنند.
على عليه السلام فرمود حكم و داورى بر جان مردم باين سادگى نيست و بايد بوضع و حال آنها رسيدگى نمود.
چون بتحقيق پرداختند يكى از آنها مسيحى بود و با زنى مسلمان زنا كرده بود على عليه السلام فرمود چون اين مرد ذمى بوده و در پناه حكومت اسلام زندگى ميكرد ذمه را در هم شكسته بنا بر اين او را گردن بزنيد.
مرد دومى متأهل بود و زنش نيز در كنار وى زندگى ميكرد حضرت فرمود اين مرد محصن  است و بحكم قرآن سنگسارش كنيد.
مرد ديگر مجرد و بى زن بود على عليه السلام فرمود يكصد تازيانه باو بزنيد.
نفر چهارم غلام و برده بود و مجازات چنين اشخاصى باندازه نصف مجازات آزادگان است لذا فرمود او را نيز پنجاه تازيانه بزنند.
نفر پنجم ديوانه بود فرمود آزادش كنند.
عمر گفت:لولا على لافتضحنا.اگر على نبود ما رسوا ميشديم.

13ـ مردى كه اهل يمن بود زن خود را در يمن گذاشته و خود براى انجام كارى بمدينه آمده بود،در آن شهر با زنى مرتكب فجور شد و او را بجرم اين عمل نزد عمر بردند،عمر فرمان داد سنگسارش كنند،على عليه السلام فرمود اگر چه او محصن است اما بر او رجم نيست و بايد حد بزنند زيرا زن او همراهش نيست و در يمن مانده است و سزاى او مانند كيفر زناكار عزب است،عمر گفت:لا ابقانى الله لمعضلة لم يكن لها ابو الحسن. (خدا مرا بمشكلى نياندازد كه على براى حل آن در آنجا نباشد) .ـابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى‏نويسد روزى نزد عمر بن خطاب سخن از زيورهاى خانه كعبه و زيادى آنها بود گروهى گفتند اگر آنها را بيرون بياورى و بلشگريان دهى اجرش زيادتر است و خانه كعبه چه نياز بزيور دارد.
عمر بدين فكر افتاد و از على عليه السلام پرسيد كه نظر شما در اين مورد چيست؟
حضرت فرمود قرآن بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد و تمام اموال را چهار قسمت نمود يكى اموال مسلمين است كه ميان ورثه تقسيم ميشود و يكى فى‏ء است كه بمستحقين آن تقسيم نمودند و يكى خمس است و خداى تعالى قرار داد آنرا در جائيكه قرار داد و يكى هم صدقات است كه خداوند آنرا هم در محلهاى مصرفى آن قرار داد و زيورهاى كعبه را بحال خود گذاشت و از روى فراموشى ترك آن نفرمود و هيچ جائى بر او پوشيده نبود تو هم مانند خدا و رسولش دست بدانها دراز مكن و همانجائى كه گذاشته‏اند باقى بگذار،عمر بدستور آنحضرت ترك زيورهاى كعبه را نمود و گفت اگر تو نبودى ما رسوا ميشديم (14) .

15ـ در جنگ ايران و عرب كه عمر براى غلبه بر دشمن بمشورت مى‏پرداخت هر يك از مسلمين چيزى ميگفتند از جمله گروهى را عقيده بر اين بود كه لشگريان شام را جمع كرده به نهاوند بفرستد و عده‏اى معتقد بودند كه خود عمر فرماندهى جبهه را بعهده بگيرد ولى عمر توجهى بآراء آنها ننموده و رو به على عليه السلام كرد و گفت يا ابا الحسن چرا ما را راهنمائى نميكنى؟على عليه السلام فرمود جمع آورى لشگريان شام و يا عزيمت خود تو به جبهه مقرون بصلاح نيست زيرا در صورت اول آن منطقه كه هم مرز كشور روم است از لشگر اسلام خالى ميماند و در صورت دوم اگر تو شكست خورى ديگر براى مسلمين پناهگاهى وجود نخواهد داشت لذا از رفتن خود بجبهه صرف نظر كن و يكى از فرماندهان كار آزموده و مجرب را براى اين كار برگزين و از مردم بصره هم جمعى را براى كمك برادرانشان بفرست زيرا موقعيت بصره مانند شام نيست و ميتوان از آنجا نيروى لازم را بسيج نمود،عمر بدستورآن حضرت رفتار نمود و فاتح شد و در جنگ روم و عرب نيز او را راهنمائى فرمود (15) .

16ـ ابن صباغ مالكى در فصول المهمه مينويسد مردى را نزد عمر آوردند زيرا او در پاسخ گروهى كه از وى پرسيده بودند چگونه صبح كردى گفته بود:صبح كردم در حاليكه فتنه را دوست دارم و حق را ناخوشايند دارم و يهود و نصارى را تصديق ميكنم و بدانچه نديده‏ام ايمان آورده‏ام و بدانچه خلق نشده اقرار ميكنم!
عمر كسى را خدمت على عليه السلام فرستاد و چون آن حضرت آمد عمر گفتار آنمرد را بدان حضرت بازگو كرد.
على عليه السلام فرمود راست گفته كه فتنه را دوست دارد خداى تعالى فرمايد:انما اموالكم و اولادكم فتنة (16) .و منظور از حق كه ناخوشايند اوست مرگ است كه خداى تعالى فرمايد:و جاءت سكرة الموت بالحق (17) .و اينكه سخن يهود و نصارى را تصديق ميكند در اينمورد است كه خداوند فرمايد:و قالت اليهود ليست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى ليست اليهود على شى‏ء (18) .
و اما بدانچه نديده ايمان آورده مقصودش خداوند عز و جل است كه باو ايمان آورده است و بدانچه خلق نشده اقرار ميكند اقرار بقيامت است.

عمر گفت:اعوذ بالله من معضلة لا على لها. (پناه مى‏برم بخدا از مشكلى كه على براى حل آن حضور نداشته باشد) (19) طبق روايات مورخين و علماى اهل سنت عمر در موارد زيادى گفته اگر على نبود عمر هلاك ميگرديد چنانكه شيخ سليمان بلخى در كتاب ينابيع المودة مى‏نويسد:
كانت الصحابة رضى الله عنهم يرجعون اليه فى احكام الكتاب و يأخذون عنه الفتاوى كما قال عمر بن الخطاب رضى الله عنه فى عدة مواطن لولا على‏لهلك عمر.
يعنى اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله در احكام كتاب خدا (قرآن) باو رجوع ميكردند و از آنحضرت اخذ فتوا مينمودند چنانكه عمر در جاهاى عديده گفته است اگر على نبود عمر هلاك شده بود (20) .
عثمان نيز در زمان خلافتش در مواردى كه براى حل مشكلات علمى و قضائى احتياج پيدا ميكرد دست بدامن آنحضرت زده و از وى استمداد ميكرد و بطور كلى على عليه السلام در تمام مشكلات علمى و سياسى و معضلات فقهى و قضائى راهنماى خلفاى ثلاثه بود و براى مصلحت اسلام و مسلمين آنها را هدايت ميكرد و بمنظور حفظ تشكيلات ظاهرى اسلام با كمال صبر و بردبارى سكوت كرده و نميخواست ميان امت تفرقه و پراكندگى حاصل شود و از اعمال خلاف آنها مخصوصا از روش عثمان جلوگيرى كرده و آنها را عواقب وخيم آن بر حذر ميداشت.
بارها عثمان را نصيحت و دلالت نمود ولى او توجهى بنصايح على عليه السلام ننمود و عاقبت بدست مسلمين گرفتار شد و بقتل رسيد.

پى‏نوشتها:
(1) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل .58
(2) سوره كهف آيه .25
(3) منتخب التواريخ ص 697 نقل از بحار الانوار.
(4) ذخائر العقبى محب الدين طبرى ص 79ـ .80
(5) كشف الغمه ص .33
(6) كشف الغمه ص .33
(7) سوره بقره آيه .233
(8) سوره احقاف آيه .15
(9) كفاية الخصام ص 680 باب .356
(10) مناقب ابن شهر آشوب.
(12) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل .59
(13) مرد يا زنى كه داراى همسر باشد در اصطلاح فقه(محصنـمحصنه) ناميده ميشود.
(14) كفاية الخصام ص .684
(15) ارشاد مفيدـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.


داستان حضرت یونس (ع)

دعوت يونس(ع) به توحيد

در شهر نينوا و در اوج بت پرستي و در تاريكي جهل و شرك، يونس نور ايمان را شعله ور ساخت و پرچم توحيد را بر كف گرفت و به قوم نادان خود گفت: عقل شما عزيزتر از آنست كه بت را عبادت كند و جبين- پيشاني- شما گرامي تر از آن است كه بر اين جمادات بي روح سجده كند، به خود آييد و از خواب غفلت بيدار شويد و به چشم دل بنگريد تا ببينيد كه در وراي اين جهان بديع، خدايي بزرگ وجود دارد كه يگانه و بي نياز است و تنها ذات كبريايي او شايسته عبادت و ستايش است. او مرا براي راهنمايي شما فرستاده و از در رحمت، مرا بر شما مبعوث كرده تا شما را به سوي او راهنمايي و ارشاد كنم، زيرا پرده هاي جهل و ناداني عقل و ديده شما را پوشانده و از درك حقايق عاجزيد. قوم يونس با شنيدن اين سخنان تازه و صحبت از خداي يگانه، دچار حيرت و وحشت شدند و چون از خدايي شنيدند كه تاكنون او را نشناخته اند، بر ايشان گران آمد كه ببينند يك نفر از خودشان بر آنان برتري يابد و ادعاي پيغمبري و رسالت نمايد، لذا به يونس گفتند: اين مهملات چيست كه مي بافي؟! اين خدايي كه ما را به سوي آن دعوت مي كني كيست؟ ما خداياني داريم كه پدرانمان ساليان سال آنها را پرستش مي كرده اند و ما هم اكنون آنها را مي پرستيم. چه چيز تازه اي در جهان به وجود آمده و چه حادثه جديدي اتفاق افتاده كه ما بايد دين اجدادمان را كنار بگذاريم و به دين ابداعي و تازه تو روي آوريم؟ يونس گفت: پرده هاي تقليد را از چشم هاي خود برداريد و عقل خود را از حجاب خرافات برهانيد، اندكي فكر كنيد و قدري بيانديشيد. آيا اين بت هايي را كه صبح و شب مورد توجه قرار مي دهيد، در برآوردن حاجات و يا دفع شر و بليات مي توانند شما را ياري كنند، براي شما نفعي دارند و يا مي توانند شري را از شما بر طرف گردانند؟! آيا اين بت ها مي توانند چيزي را خلق و يا مرده اي را زنده نمايند، بيماري را شفا دهند و يا گمشده اي را هدايت كنند؟! آيا اگر من بخواهم به آنها ضرري برسانم مي توانند از اين امر جلوگيري كنند؟ و يا اگر آنها را بشكنم و ريز ريز كنم مي توانند دوباره خود را استوار سازند!

آخرين هشدار يونس(ع)

يونس گفت: چرا از ديني كه شما را به سوي آن دعوت مي كنم روي مي گردانيد و از آن اعراض مي كنيد، در حالي كه اين دين به شما قدرت مي دهد امور خود را اصلاح كنيد، وضع جامعه خود را سامان دهيد و اجتماع خود را تقويت و بهسازي كنيد. دين من شما را امر به معروف و نهي از منكر مي نمايد، ستمگري را مغضوب و صلح و عدالت را تاييد و تمجيد مي كند، امنيت و اطمينان را بين شما به وجود مي آورد، شما را توصيه مي كند كه نسبت به مستمندان مهرباني و به بينوايان لطف روا داريد، گرسنگان را اطعام و اسيران را آزاد سازيد. به عبارتي، دين من، شما را به سعادت و صلابت رهبري مي كند. يونس پيوسته از سر خير خواهي و مهرباني قوم خود را پند و اندرز داد ولي در پاسخ غير از عناد و استدلال هاي جاهلانه چيزي نمي شنيد. مردم نينوا در پاسخ به استدلال يونس گفتند: تو نيز مانند ما بشري و يكي از افراد اجتماع ما هستي، ما نمي توانيم روح خود را آماده پيروي از تو كنيم و گوش به سخنان تو بسپاريم و دعوتت را تصديق بنماييم. دست از دعوت خود بردار و ما را به حال خود واگذار! آنچه تو از ما مي خواهي براي ما قابل پذيرش نيست. يونس گفت: من با زبان خوش و مسامحه با شما سخن گفتم، و با منطق شما را به خير و صلاحتان دعوت كردم، اگر گفتار من در اعماق روح شما اثر كند به هدفي كه به آن اميدوار و به ايماني كه طالب آن بوده ام، رسيده ام؛ ولي اگر دعوت مرا رّد كنيد بايد بدانيد كه بلايي سخت بر شما نازل مي گردد و هلاكت شما نزديك است. به زودي پيش درآمد عذاب را مي بينيد و بايد منتظر عواقب آن باشيد. قوم به يونس گفتند: اي يونس، ما دعوت تو را نمي پذيريم و از تهديد تو نيز هراسي نداريم، اگر راست مي گويي آن عذابي كه ما را از آن مي ترساني بر ما نازل كن! صبر يونس لبريز شد، عرصه بر او تنگ آمد و چون از بحث خود نتيجه اي نگرفت، از آنان نااميد گشت و با خشم و ناراحتي دست از آنان شست و شهر و قوم خود را رها كرد، زيرا هر چه مردم را دعوت كرد، آنان ايمان نياوردند و حجت و برهان او را نپذيرفتند و در آن تفكر و تامل نكردند. بدين ترتيب يونس فكر كرد كه مسئوليت او به پايان رسيده است و آنچه انجام داده كفايت مي كند، در صورتي كه اگر يونس بر دعوت خود پافشاري و اصرار مي كرد و با صبر بيشتر آن را پي گيري مي كرد شايد در ميان مردم نينوا افرادي پيدا مي شدند كه به او ايمان آورند و دعوت او را لبيك گويند و دل به حقيقت بسپارند، از كرده خود پشيمان گشته و توبه كنند، ولي يونس تاب نياورد و به استقبال قضاء و نزول كيفر الهي از شهر خارج شد.

نزول عذاب بر قوم يونس(ع)

هنوز يونس از نينوا دور نشده بود كه مردم اعلام خطر عذاب و پيش درآمد هلاكت خود را ديدند. هواي اطرافشان تيره و تار شد، رنگ رخسار آنها دگرگون گشت و اضطراب آنان را فرا گرفت و بيم و هراس بر آنها مستولي شد. در اين حال دريافتند دعوت يونس حق و هشدارش صحيح بوده است و بدون ترديد عذاب دامنشان را فرا مي گيرد و سرنوشت عاد و ثمود و نوح همانگونه كه شنيده بودند در مورد آنان نيز تكرار خواهد شد. در اين حال دريافتند كه بايد به خداي يونس پناه ببرند و به او ايمان آورند و از گذشته و گناهان خويش توبه نمايند. به همين منظور سر به كوهستان ها و دره ها و بيابان ها نهادند و با آه و ناله و گريه و تضرع به درگاه خدا شتافتند و بين مادران و اطفالشان، و ميان حيوانات و بچه هايشان جدايي افكندند، ناله و فرياد آنان كوه و دشت را پر كرد و شيون مادران و غوغاي چهار پايان در نشيب و فراز كوه و دشت پيچيد! در اين حال خدا بال و پر رحمت خويش را بر سر آنان گشود و ابرهاي عذاب خود را از فراز آنان كنار زد، توبه آنان را قبول كرد و به ناله آنان پاسخ داد، زيرا در توبه خود بي ريا و در ايمان خود صادق بودند و خدا هم عقاب را از آنان برداشت و عذاب خود را بر طرف ساخت و مردم نينوا با ايمان كامل و امنيت خاطر به خانه هاي خود بازگشتند و آرزو كردند كه يونس به جمع آنان باز گردد و در بين آنان به عنوان پيغمبر و رسول، و رهبر و پيشوا زندگي كند. اما يونس نينوا را ترك كرده و آن سرزمين را رها نموده بود و به راه خود ادامه داد تا به دريا رسيد، آنجا عده اي را ديد كه قصد عبور از دريا را داشتند، لذا از آنان اجازه خواست كه با آنان همسفر گردد و بر كشتي ايشان سوار شود. مردم خواست او را با آغوش باز پذيرفتند و او را ارج نهادند و به وي احترام گذاشتند، زيرا آثار بزرگواري و عظمت روح در سيماي او ديده مي شد و پيشاني درخشانش از تقوا و پرهيزكاري او خبر مي داد، اما كشتي هنوز از ساحل دور نشده بود و از خشكي فاصله زيادي نگرفته بود كه دريا طوفاني شد و امواجي سهمگين كشتي را متلاطم ساخت و سرنشينان كشتي فرجام بدي را براي خود پيش بيني مي كردند، چشم ها خيره شده بود و قلب ها به تپش و دست و پاي افراد به لرزه در آمده بود و در اين حال راهي جز سبك كردن كشتي به نظرشان نمي رسيد. مسافرين با يكديگر مشورت كردند كه چه كنند، سپس به توافق رسيدند كه قرعه بياندازند و به نام هر كس افتاد او را به دريا بيافكنند. پس قرعه انداختند و به نام يونس در آمد، ولي به خاطر احترام و ارزشي كه براي او قائل بودند، حاضر نشدند او را به دريا اندازند؛ پس بار ديگر قرعه را تجديد كردند، باز هم به نام يونس در آمد، اما اين بار هم دريغ كردند كه او را به دريا افكنند و براي سومين بار قرعه انداختند و اين بار نيز قرعه به نام يونس در آمد.

يونس(ع) در شكم ماهي

يونس چون ديد سه بار قرعه به نامش در آمد، دريافت كه در اين پيشامد سرّي نهفته است و خدا در اين حادثه تدبير و حكمتي دارد. سپس به اشتباه خود پي برد و دريافت كه قبل از اين كه اجازه هجرت و ترك شهر و مردمش را داشته باشد و پيش از صدور امر الهي، قوم و ديار خود را ترك كرده است. به همين جهت خود را در ميان دريا انداخت و جان خويش را تسليم امواج خروشان دريا كرد و در اعماق دريا و در آغوش متلاطم امواج و ظلمت دريا فرو رفت. در اين هنگام خدا به ماهي بزرگي دستور داد يونس را ببلعد و او را در شكم خود مخفي سازد ولي نبايد گوشت او را بخورد و استخوانش را بشكند، زيرا او پيغمبر خداست كه دچار عجله و ترك اولايي شده و از تعجيل خود نادم و پشيمان است. سپس ماهي را وحي كرد يونس امانتي است در شكم تو و هر گاه خدا دستور داد بايد او را سالم تحويل دهي. يونس در شكم ماهي قرار گرفت و ماهي امواج را شكافت و در اعماق تيره دريا فرو رفت، عرصه بر يونس تنگ آمد و غم و اندوه وجودش را فرا گرفت و در اين حال از درگاه خداي يكتا استمداد طلبيد و به ياور مصيبت زدگان و دادرس ستمديدگان پناه آورد؛ خدايي كه رحمان و رحيم، توبه پذير و بخشنده گناهان است. يونس "در قعر دريا و تاريكي هاي آن فرياد برآورد: اي معبود سبحان، خدايي غير از تو نيست. بار خدايا! تو منزهي و من درباره خود از ستمگرانم!" خدا دعاي يونس را به اجابت رساند و به ماهي فرمان داد كه ميهمان خود را در ساحل دريا بگذارد، زيرا كه او كيفر مقدر و مدت حبسش را به پايان رساند. ماهي يونس را با بدني لاغر و نحيف كنار ساحل انداخت، رحمت خدا او را دريافت و بوته كدويي بالاي سرش روييد، يونس از ميوه آن خورد و در سايه اش آرميد تا نيروي خود را باز يافت و به زندگي اميدوار شد. سپس خدايتعالي به او وحي كرد " به شهر خود باز گرد و به جمع بستگان و طايفه خود بپيوند، زيرا آنها ايمان آورده اند، بت ها را كنار گذاشته و اكنون در جستجوي تو و منتظر بازگشت تو هستند." يونس به شهر خود بازگشت و با تعجب ديد آنهايي كه به هنگام هجرت يونس به پرستش بت ها كمر بسته بودند، اكنون زبانشان به ذكر خدا باز شده است و خداي يكتا را سپاس و ستايش مي كنند.

منبع: قصه هاي قرآن

آداب و اوقات طعام خوردن

از حضرت صادق(ع) نقل شده است كه مؤمن قبل از بيرون رفتن از خانه چاشت( صبحانه) بخورد كه باعث افزايش عزت او مي شود و در حديث ديگري فرموده كه اگرمي خواهي به دنبال كاري برويد، مقداري نان با نمك بخوريد كه باعث عزت بيشتر مي شود و كارت بهتر راه مي افتد.

امام علي(ع) فرموده اند: قبل از خوردن بگذاريد غذا سرد شود. روزي غذايي را براي رسول خدا آورند، فرمودند: بگذاريد تا سرد شود زيرا خدا آتش را بعنوان غذاي ما قرار نداده وغذاي سرد بركت دارد.

همچنين پيامبر از دميدن ( فوت كردن) در غذاها نهي مي فرمود.

حضرت اميرالمومنين مي فرمايند:

اگر كسي مي خواهد كه با خوردن غذا، دچار ناراحتي يا مشكلي نشود تا گرسنه نشده است چيزي نخورد و قبل از شروع خوردن غذا بسم الله الرحمن الرحيم بگويد و تا سير نشده است، دست از خوردن بكشد .

طبق احاديث و روايات، موقع غذا خوردن بايستي :

1- لقمه را كوچك برداشت( به مقدار كم درهر قاشق غذا خورد).

2- غذا را كاملاً جويد.

3- موقع خوردن به صورت ديگران نگاه نكرد.

4- غذاي خيلي داغ نخورد.

5- در غذا فوت نكرد، بلكه بگذاريم سرد شود.

6- با چاقو، نان را تكه نكرد.

7- سر سفره، دست خود را جلوي ديگران دراز نكرد ( از جلوي ديگران چيزي برنداشت).

8- ابتداي غذا خوردن بسم الله الرحمن الرحيم گفت.

9- بعد از گرسنه شدن غذا خورد.

10- قبل از سير شدن ، دست از خوردن كشيد.

 

سخن

امام جعفر صادق(ع)

 

1)      نوروز روزي است كه قا ئم ما اهل بيت در آن ظهور مي كند.

 

2)      هرگاه مؤمن فقيهي از دنيا برود رخنه اي در اسلام پديد مي آيد كه هيچ چيز آن را پرنمي كند.

 

3)      خداي رحمت كند كسي را كه محبت را به ما جلب كند وسبب دشمني آنها با ما نگردد.

 

4)      هر كس به خانواده اش نيكي نمايد روزي اش افزون گردد.

 

5)      هر كه خوش دارد دعايش مستجاب شود بايد كسب خود را حلال گرداند.

 

6)      هر كه به خدا وروز قيامت ايمان دارد بايد به وعده اي كه مي دهد وفا كند.

 

7)      خداوند در كار ياري مومن است تا وقتي كه مؤمن در پي ياري برادر خويش است.

 

8)      از تجسس در كار مردم خودداري كن وگرنه بدون رفيق خواهي ماند.

 

9)      آسمان چهل روز در عذاي حسين گريست.

 

10)   سه چيز دوستي در پي دارد :دينداري،فروتني وبخشش.

 

سخن

امام محمد باقر(ع)

 

1)    صله ي ارحام (پيوند با خوشاوندان)اعمال را پاكي،ودارايي ها را فزوني مي بخشد ، بلا را برمي گرداند حسابرسي ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌(در قيامت) را آسان مي كند ومرگ را به تآ خير مي اندازد.

 

2)    صدقدادن در روز جمعه (صوابش) دو چندان مي شود؛زيرا روز جمعه بر ديگرروزها فضيلت دارد

 

3)    سخن ما دل ها را زنده مي كند.

 

4)    اولين چيزي كه از انسان سؤال مي شود نماز است اگر قبول شود،ساير اعمال نيز پذيرفته مي شود واگر رد شود ساير اعمال نيز رد خواهد شد.

 

5)   روزى اندوهناك شد آنگاه فرمود: اين اندوه از كجا بر دل من نشست ؟ كه بياد ندارم من كه نه بر آستانه در خانه نشسته ام ، نه از ميان گله گوسفندان راه عبور باز كرده ام و نه پيراهنم را ايستاده پوشيده ام و نه با دامن (شلوار) خود دست و رويم را خشك كرده ام .

 

6)    خدا در روز قیامت نسبت به حساب بندگانش به اندازه عقلی که در دنیا به آنها داده است باریک بینی می کند.

 

7)    کسی که از روی بی میلی ،بدون عذر و علت نمازجماعت را که اجتماع مسلمانان است ترک کند، نمازی برای او نیست.

 

8)    فضیلتی چون جهاد نیست ، و جهادی چون مبارزه با هوای نفس نیست .

9)    خدا را نشناخته آن که نافرمانی اش کند.

10)هیچ بنده ای عالم نباشد تا اینکه به بالا دست خود حسد نبرد و زیر دست خود را خوار نشمارد.

حکایت

در بیان نصیحت

 ای درویش ! عاقلان چون دانستند که حال چنین است که بیشتر کارهای ایشان را پیش از آمدن ایشان ساخته اند و پرداخته اند ، راضی و تسلیم شدند ، و به داده خدای تعالی قناعت کردند ، و از خود و دیگران آن چه ننهاده بودند ، طلب نکردند ، و در هر که استعداد کاری مشاهده کردند ، وی را بر آن کار داشتند ، تا مال ایشان و عمر وی ضایع نشود ، و سعی هر دو مشکور باشد .

 ای درویش ! اگر به آن چه داری راضی شوی ، و شکر آن چیز بگذاری ، و آن را به غنیمت داری ، همیشه مجموع دل و آسوده خاطر باشی . و اگر به آن چه داری ، راضی نشوی ، و طلب زیادت کنی ، همیشه پراکنده خاطر و در زحمت باشی ، از جهت آن که بایست نهایت ندارد . و آن عزیز از سر همین نظر فرموده است .

اگر کنی طلب نا نهاده رنجه شوی                   و گر بداده قناعت کنی بیاسایی

 ای درویش ! به یقین بدان که فراغت و جمعیّت در ترک است ، هر کجا ترک بیشتر ، فراغت و جمعیّت بیشتر . و الحمد لله ربّ العالمین

            

در بیان استعداد و سعی

بدان که می گویند که ما را به یقین معلوم شد که آدمی در استعداد خود مجبور است و در افعال و اقوال خود مختار است ، امّا برین سخن یک سوال دیگر می کنند و می گویند که چون در نطفه آدمی نوشته است که این فرزند سعید است یا شقی است ، عالم است یا جاهل است ، توانگر است یا درویش است ، فراخ روزی است یا تنگ روزی است ، و مانند این ، می بایست که این ها وی را حاصل بودی ، و نیست ؛ یعنی هر چیز که در نطفه این فرزند نوشته است ، می بایست که بی سعی و کوشش این فرزند وی را حاصل بودی ، و نیست ، و چون به سعی و کوشش وی موقوف است ، تا آن چیز که در نطفه وی نوشته است به وی رسد ، چه فرق باشد میان وی و دیگر فرزندان که ننوشته است در نطفه ایشان ؟

 جواب . بدان که در نطفه آدمی علم و مال و جاه و رزق و مانند این ننوشته است ، یعنی در نطفه آدمی ننوشته است که این فرزند علم چند آموزد و چون آموزد ، و مال چند حاصل کند و چون حاصل کند ، و در جمله چیزها هم چنین می دان . در نطفه آدمی استعداد تحصیل علم و حکمت ، و استعداد تحصیل مال و جاه نوشته است . چون استعداد تحصیل علم و حکمت در نطفه این فرزند نوشته است ، علم و حکمت نصیب این فرزند است ، امّا موقوف است به سعی و کوشش این فرزند؛ و در جمله چیزها هم چنین می دان . و تفاوت میان این فرزند و دیگر فرزندان آن باشد که تحصیل علم و حکمت ، یا تحصیل مال و جاه برین فرزند آسان باشد ؛ به اندک سعی و کوشش که این فرزند کند به مقصود و مراد برسد ، از جهت آن که نصیب خود می طلبد ، یعنی چیزی می طلبد که وی را از برای آن چیز آفریده اند : (( کلّ میسّر لما خلق له )) به خلاف فرزندان دیگر که در نطفه ایشان این استعداد ننوشته است . تحصیل علم و حکمت یا تحصیل مال و جاه بر ایشان دشوار باشد ، و با آن که دشوار باشد ، بی فایده بود . از جهت آن که چیزی می طلبند که ایشان را از برای این چیز نیافریده اند .



در بیان آن که آدمی در کردن افعال

 بدان که در اوّل این رساله گفته شد که نطفه آدمی لوح محفوظ آدمی است ، از جهت آن که هر چیز که در آدمی پیدا آمد ، آن جمله در نطفه وی نوشته بودند ، و هر چیز که در نطفه آدمی نوشته است ، آدمی در آن مجبور است . پس هر سوالی که در رساله اوّل می کردند ، یعنی ماقبل این ، درین رساله هم می کنند ؛ یعنی اگر آدمی در رنج ، و راحت ، و سعادت ، و شقاوت ، و طاعت ، و معصیت و توانگری ، و درویشی مجبور است ، سعی و کوشش آدمی و پرهیز و احتیاط آدمی از برای چیست ، و دعوت انبیا و تربیت اولیا چراست ؟ و تدبیر عقلا و معالجت حکما را فایده چیست ؟

 جواب . بدان که این مسئله همان مسئله است که در رساله ماقبل گفتیم که هر چیز که در عالم علوی ، که لوح محفوظ عالم سفلی است ، نوشته است به طریق کلی نوشته است ، نه به طریق جزوی . به این سبب ما را به این چیزها اختیار است ، یعنی حاصل کردن آن چیزها خود را ، و دفع کردن آن چیزها از خود به سعی و کوشش ما باز بسته است . درین رساله همان می گوییم ، یعنی هر چیز که در نطفه آدمی به طریق کلی نوشته است ، ما در آن چیزها مختاریم ، و هر چیز که در نطفه آدمی به طریق جزوی نوشته است ، ما در آن چیزها مجبوریم .

 چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که در نطفه آدمی جسم و روح آدمی ، و استعداد و افعال آدمی نوشته است ، و آدمی در بودن جسم و روح خویش مجبور است ، و در بودن استعداد خود هم مجبور است ؛ امّا در کردن افعال خود مختار است ، از جهت آن که جسم و روح و استعداد آدمی در نطفه آدمی به طریق جزوی نوشته است ، و افعال آدمی به طریق کلی نوشته ، یعنی کمّیت و کیفیّت  روح و جسم و استعداد در نطفه نوشته است ، و جسم و روح و استعداد آدمی مقدّر است ، امّا کمیّت و کیفیّت افعال در نطفه ننوشته است ، و افعال آدمی مقدّر نیست .



در بیان ازمنه اربعه

 بدان که گفته شد که به سبب گردش افلاک و انجم و اتّصالات ایشان در هر زمانی خاصیّتی پیدا می آید ، و هر زمانی شایسته کاری می گردد . چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که آن زمان که نطفه در رحم می افتد ، و آن زمان که صورت فرزند پیدا می آید ، و آن زمان که حیات به فرزند می پیوندد ، و آن زمان که فرزند از شکم مادر بیرون می آید ، این هر چهار زمان اثرهای قوی و خاصیّت های عظیم دارد در احوال فرزند ، و با وجود این هر چهار زمان ، آن فرزند سعی و کوشش بسیار کند در تحصیل علوم ، و با وجود سعی و کوشش بسیار اتفاقات حسنه دست دهد ، آن فرزند در علوم یگانه شود ، بلکه در علم و حکمت پیشوا گردد ، و صاحب مذهب یا صاحب ملت شود . و اگر چنان اتفاق افتد که این چهار زمان دلیل باشند بر مال و جاه آن فرزند ، و با وجود این هر چهار زمان آن فرزند سعی و کوشش بسیار کند در تحصیل مال و جاه ، و با وجود سعی و کوشش بسیار اتفاقات حسنه دست دهد ، آن فرزند یگانه شود در مال و جاه ، بلکه پادشاه گردد و پادشاهی باشد با لشکر بسیار و خزینه تمام . و اگر بر عکس این اتفاق افتد که گفته شد ، بر عکس این باشد که گفته شد ، یعنی اگر چنان باشد که این هر چهار زمان دلیل باشند بر نحوست و بی چیزی آن فرزند ، آن فرزند هر چند مال و جاه بسیار به میراث بگیرد ، در چند روز هیچ به وی نماند ؛ و هر چند سعی و کوشش بسیار کند در طلب قوت یک روزه ، بی فایده باشد و میسر نشود . اگر قوت بامداد باشد ، شبانگاه نبود ، و اگر شبانگاه باشد بامداد نبود . و اگر چنان اتفاق افتد که این چهار زمان دلیل باشند بر اخلاق نیک آن فرزند ، آن فرزند بغایت متواضع و حلیم و کریم و عادل و با دیانت و راحت رسان شود ، و راست شود ، و راست گوی و نیک کردار باشد . و اگر چنان اتفاق افتد که این چهار زمان دلیل باشند بر اخلاق بد آن فرزند ، آن فرزند بغایت سفیه و بخیل و ظالم و بی دیانت و آزار رسان باشد ، و دروغ گوی و بد کردار بود . و در جمله احوال فرزند این چنین می دان ، هم چون زهد و ترک و حرص و طمع و تقوی و صلاحیت و فسق و فجور و مانند این .

 ای درویش ! این چنین کم افتد که این هر چهار زمان اقتضای یک چیز کنند ، این به نادر در هر وقتی یکی این چنین می افتد ، و در هر اقلیمی یک این چنین باشد . باقی در اکثر اوقات و اغلب ازمان این چهار زمان مختلف اند ، و احوال آن فرزند مختلف باشد ، یعنی اگر چنان اتفاق افتد که دو زمان اوّل دلیل باشند بر سعادت فرزند ، و دو زمان آخر دلیل باشند بر شقاوت فرزند ، آن فرزند در اوّل عمر به مراد بر آید ، و در آخر عمر به نامرادی بگذراند ؛ و اگر بر عکس این باشد ، بر عکس بود . و اگر چنان اتفاق افتد که این چهار زمان مختلف باشند ، احوال آن فرزند هم مختلف باشد ، از اوّل عمر تا به آخر عمر افتان و خیزان بگذراند . این است بیان لوح محفوظ عالم صغیر .

در بیان آن که در بعضی چیزها آدمی

 بدان که لوح محفوظ عالم صغیر نطفه است ، از جهت آنکه هر چیز که در آدمی پیدا آید ، آن جمله در نطفه وی نوشته بود ، هم چون سعادت ، و شقاوت ، و دیانت ، و امانت ، و خیانت و زیرکی و حماقت و بخل و سخاوت و همّت عالی ، و خساست ، و توانگری ، و درویشی ، و مانند این ، جمله با نطفه آدمی همراه است ؛ و آدمی را دفع این ها از خود به هیچ وجه ممکن نیست ، و آدمی در این ها مجبور است .

پس هر که سعید است ، سعادت از شکم مادر با خود آورده است ؛ و هر کس شقی است ، شقاوت از شکم مادر با خود آورده است : (( السعید من سعد فی بطن امّه و الشقیّ من شقی فی بطن امّه )) . و این چنین که در سعادت و شقاوت دانستی ، در جمله احوال فرزند هم چنین می دان . و این جمله در نطفه آدمی نوشته است . و سبب این نوشته آن است که جمله کارهای عالم سفلی باز بسته است به عالم علوی ، و هر چیز که در عالم علوی نوشته است ، در عالم سفلی آن پیدا خواهد آمدن . پس این ها که در نطفه پیدا آمد ، از آن بود که در عالم علوی نوشته بود ؛ امّا در عالم علوی به طریق عموم نوشته بود ، نه به طریق خصوص ، و در نطفه به طریق خصوص نوشته شد . لاجرم دفع آن از خود ممکن نیست ، و دفع این از خود ممکن نیست .



در بیان لوح محفوظ عالم صغیر

امّا بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان ازین بیچاره در خواست کردند ، که می باید که در لوح محفوظ عالم صغیر رساله یی جمع کنید ، و لوح محفوظ عالم صغیر را به شرح تقریر کنید . در خواست ایشان اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و ذلل نگاه دارد :(( انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )).

سخن

امام سجاد(ع)

 

 

1)    خودداري از آزار رساندن نشانه ي كمال خود وآسايش دو گيتي است.

 

2)    پسنديده ترين شما نزد خدا كسي است كه آسا يش خانواده ي خود را بيشتر فراهم آورد.

 

3)    اما حق كسي كه به تو نيكي كرده ، اين است كه از او تشكر كني ونيكي اش را به زبان آوري واز وي به خوبي ياد كني ،و ميان خود وخداي عز وجل برايش خالصانه دعا كني .اگر چنين كني بي گمان پنهاني وآشكارا از او سپاس گزاري كرده اي،و وانگهي اگر روزي توانستي نيكي او را جبران كني ، جبران كن.

 

4)    دنيا دوستي سرآغاز هر خطايي است.

 

5)   منتظران ظهور مهدي (عج)،برترين هاي هر زمان اند.

 

6)    حمد خداي را كه پايان هر پاياني است.

 

7)    انديشه كنيد وبدانيد براي چه آفريده شده ايد.

 

8)    همچنان كه دوست تو به شخصيت تو احترام مي گذارد (وبايد بگذارد)تو نيز بايد شخصيت اورا محترم شماري.

 

9)    تمام زهد در یک آیه از قرآن است.

 

چند راه برای رسیدن به هدف

 

همه ما براي زندگي خود برنامه اي در نظر گرفته ايم و اهدافي را در ذهن پرورانده ايم و تلاش مي كنيم تا به آنها دست پيدا كنيم. حال در اين راه پر فراز و نشيب نياز داريم تا با آشنايي با برخي تكنيك ها، بر سختي هاي راه فائق آمده و سربلند به راه خود ادامه دهيم.

چند راه براي رسيدن به هدف هاي زندگي:

 -1 
هدف را براي خود تعريف كنيد.

 -2
آن را مبهم و مجهول باقي نگذاريد. به روشن ترين شكل ممكن به آن بنگربد.

 -3
براي آن كه يك هدف تحقق يابد نياز است تا اقدامات مورد نياز براي رسيدن به آن انجام شود. پيش خود فكر كنيد كه براي رسيدن به هدفتان چه كارهايي بايد انجام دهيد.

-4
 آن هدف را به بخش هاي كوچك تقسيم كنيد و از همه زوايا مورد ارزيابي قرار دهيد. براي هر بخش اقدام مورد نياز را شناسايي کنيد تا مستقيماً به انجام آن كار بپردازيد.

5
- براي هدف خود يك مقياس در نظر بگيريد. به عنوان مثال اگر هدفتان ارتقاي سطح تحصيلي است، فكر كنيد كه تا چه درجه اي مي خواهيد پيش برويد؛ يا اگر به فكر كسب ثروت بيشتري هستيد، محاسبه كنيد كه در هدف خود چه سقف پولي را در نظر گرفته ايد.

 -6 
ميزان پيشرفت خود را محاسبه كنيد. هميشه مدت زماني بنشينيد و به كارهايي كه براي تحقق آرمانتان انجام داده ايد و ميزاني كه موفق شده ايد، فكر كنيد.

-7 
 يك مدت زمان براي رسيدن به هدف تعيين كنيد و فرصت نهايي را در نظر بگيريد. اين كار باعث مي شود كه براي پيشبرد كارها تلاش بيشتري كنيد و هدف خود را جدي تر ببينيد.

8 
- هدفي انتخاب كنيد كه از پس آن بر مي آييد. زندگي يك رؤياي شيرين نيست كه با تخيل به آن دست يابيد، بلكه واقعيتي است كه خيلي چيزها در آن محدود شده است. از اين رو، هدفي داشته باشيد كه مي دانيد مي توانيد به آن برسيد و از عهده شما خارج نيست.

-9 
 براي رسيدن به هدف برنامه ريزي كنيد. راه ها و استراتزي هايي طراحي كنيد كه شما را براي رسيدن به هدفتان ياري مي دهد.

-10 
 هدف خود را مرحله اي كنيد. زندگي متشكل از مراحل مختلف است و براي رسيدن به يك هدف مي بايست مراحل مختلف را پله پله طي كرد.

اتفاق يك شبه، راه رسيدن به هدف نيست، بلكه قدم هاي استوار و مداوم رمز موفقيت است.

روزنامه هموطن سلام

امامت در حديث

 در احادیث نبوي , امام شناسي  جزئي از تفقه ضروري دين شناخته شده و امامت، بخشي از اسلام و امامان ، نجوم آسمان هدايت و جدا ناشدني از قرآن و نيز خليفه ، وصي,  ولي امر و حاكم معرفي شده اند.

 الف: در روايتي آمده است : " من مات بغير امام ( و لم  يعرف امام زمانه ) مات ميتة جاهلية " . " كسي كه بميرد بدون آنكه امامي داشته باشد يا امامش را نشناسد, او به مرگ جاهليت از دنيا رفته است ". اين حديث با تعبيرات متفاوت در كتابهاي معتبر و مورد اعتماد حديثي توسط محدثين شيعه و سني نقل شده است ( كنز العمال ج 6 ص 65 و مسند احمد بن حنبل ج 4 ص 96 و محاسن برقي ص 156 و غيبت نعماني ص 62 )

ب : در روايت ديگر آمده است"ان الحجة لا تقوم لله علي خلقه الا بامام حتي يعرف " حجت بر مردم تمام نمي شود مگر به وسيله امام آنگاه كه شناخته شود . اين احاديث گرچه با تعبيرهاي مختلف نقل شده است, اما  ضرورت امامت را از ديدگاه اسلام به طور وضوح بيان كرده است معارف اسلامي صحيح مسلم ج3،ص1478 ( حديث 58 از باب اماره ) و مسند احمد بن حنبل ج 2 ص 83 و 93 و اصول كافي ج 1 ص 135 و قرب الاسناد ص 153 و بحار الانوار ج 23 ص 30

ج : در روايتي آمده است: " لا تخلوا الارض من حجة ظاهر او خاف مغمور. " ." زمين از حجت و امام خالي نمي ماند چه امامتش آشكار ويا مخفي و مقهور باشد ". اين حديث با تعبيرهاي متفاوت در نصوص اسلامي آمده و مبين آن است كه نبود امام در جامعه بشري موجب نابودي شريعت الهي و گمراهي مردم و خلط حق و باطل مي گردد . (معارف اسلامي اصول كافي ج 1 ص 136 و بحار الانوار ج 23 ص 20 و نهج البلاغه خطبه 1) 

جداي از احاديثي كه بيانگر ضرورت امامت و لزوم رهبري امت است , روايات بسيار ديگري نيز تحت عناويني چون خليفه، ولي امر، حاكم، امير، و والي نقل شده است كه اصل اجتناب ناپذيري امامت را در اسلام بوضوح بيان كرده است .

به عنوان نمونه اين حديث از امام رضا (ع) حائز دقت و بررسي است :

"انا لا نجد فرقة من الفرق و لا ملة من الملل بقوا و عاشوا الا بقيم و رئيس لمالا بدلهم منه في امر الدين و الدنيا فلم يجز في حكمة الحكيم ان يترك الخلق بلا رئيس و هو يعلم انه لا بدلهم منه و لا قوام لهم الا به فيقاتلون به عدوهم و يقسمون به فيئهم و يقيم معهم جمعتهم و جماعتهم و يمنع

 

ظالمهم من مظلومهم ."

"ما هيچ گروه و ملتي را نيافته ايم كه بتواند بدون رئيس و رهبر به حيات خود ادامه دهد؛  زيرا مردم در اين امور به  رهبر و زمامداري نيازمندند .ناگزير خداوند حكيم نيز مردم را بدون رهبر و امام به حال خودرها نكرده است، تا بتوانند به رهبري وي با دشمنان خود بجنگند و درآمدهاي عمومي را توزيع كنند و او (وحدت و اتحادشان را حفظ نمايد و) جمعه و جماعتشان را بر پا كند و جلو تجاوز ظلم ،گرفته شود و امنيت مظلومان تاُمين گردد ". معارف اسلامي, ص 202و 203 علل الشرايع ج1 ص183

ائمه اطهار

در راويات شيعه و سني تعداد ائمه اطهار 12 نفر و همگي از قريش ذكر شده است . در صحيح مسلم از جابر بن عمره نقل شده است كه : "سمعت رسول الله (ص) يقول : لايزال الاسلام عزيزاً الي اثني عشر خليفه  ثم قال كلمة لم افهمها ! فقلت لابي ما قال ؟  قال كلهم من قريش ".

جابر بن عمره مي گويد پيامبر فرمود : اسلام همواره عزيز خواهد ماند تا دوازده خليفه بر آنان حكمراني كنند. آنگاه سخني فرمودند كه من نفهميدم به پدرم_ كه نزديكتربه پيامبر بود ، گفتم چه فرمود ؟  گفت: فرمود تمام آنها از قريشند . صحيح مسلم،ج3 ص 1453طبع بيروت(دارالاحياءالتراث العربي)

پيامبر اكرم (ص) به مناسبتهاي گوناگون نام اين دوازده امام را ذكر كرده اند:

جابر بن عبد الله انصاري مي گويد : هنگاميكه آيه " اطيعوا الله  و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم" ( نساء /59 ) نازل شد .

به رسول خدا (ص) عرض كردم : ما خدا و رسولش را شناخته ايم ،اولي الامر چه كساني هستند كه اطاعت از آنها بر ما واجب شده است ؟

فرمود: آنان جانشينان من هستند و امامان بعد از من كه اولين آنان علي و سپس به ترتيب حسن بن علي , حسين بن علي , علي بن حسين , محمد بن علي , كه در تورات به باقر معروف است و تودر آن  زمان اورا درك خواهي كرد , هر گاه او را مشاهده كردي سلام مرا به او برسان. جابر, پس از محمد بن علي , نام بقيه آنان را بدين ترتيب نقل كرده است :

"جعفر بن محمد , موسي بن جعفر , علي بن موسي , محمد بن علي ,  علي بن محمد , حسن بن علي و پس از او فرزندش كه نام و كنيه او با نام و كنيه من يكي است .( نام : محمد  و كنيه: ابو القاسم ) كه خداوند او را بر همه جهان حاكم مي كند  و او هماني است كه از نظر مردم پنهان مي شود , غيبت او به درازا كشيده مي شود، تا آنجا كه تنها افرادي  كه ايمانشان استوار , آزموده و عميق است ، بر عقيده خود بر امامت وي باقي مي مانند

منتخب الاثر ص 101 ، مناقب مرتضوي ،تاُليف كشفي ترمزي حنفي ص 560

 غير از آنكه نام هر امام توسط امام ، ذکر شده است در بسياری از احاديث وارده از سوی ائمه نام همه ،  ائمه اطهار ذکر شده است . اين روايات بالغ  بر 130 روايت است .

شرايط امامت 

امامت در بينش  مكتب  تشيع، در سه شرط اساسي خلاصه مي شود :

1-   علم بر تر ( افضل بودن از همه از نظر علمي )

2-   عصمت ( مصونيت از هر گونه خطا و لغزش )

3-   نصب از جانب خدا و پيامبر (ص) ?.

امام جواد (ع) همانند ائمه ديگر داراي اين شرايط بود هر چند كه سن حضرت(ع) به هشت سال نمي رسيد.

در بينش توحيدي و مكتب تشيع سن ملاك و معيار  براي امامت نيست همانگونه كه ملاك و معيار  براي پيامبري  و نبوت به شمار نمي رود.

حضرت يحيي (ع) و حضرت يوسف (ع) در كودكي به پيامبري رسيده اند ، و عيسي  پيامبر نيز در كودكي و در گهواره فرمود: " قال اني عبدالله اتني الكتاب وجعلني نبيا" . " خداوند مرا پيامبر خود قرار داده و كتاب به من عطا فرموده است." ( مريم /30 )

از اين رو امام رضا (ع) در اظهار نظر بعضي از ياران خود،  مبني بر كم بودن سن امام جواد(ع) براي امامت فرمودند : " سن عيسي (ع) در هنگام نبوت كمتر از سن فرزند من بوده است ". روضه الواعظين ، ص 203

امام رضا ( ع) در جايي ديگر در راستاي ابهام زدايي از جانشين بودن امام جواد (ع) با سن كم پس از وي ،  به جانشيني سليمان از داود استناد مي كند و مي فرمايد : " حضرت سليمان زماني كه هنوز كودكي بيش نبود و گوسفندان را به چرا ميبرد،حضرت  داود (ع) او را جانشين خود كرد ، در حاليكه عُباد و علماي بني اسراييل اين عمل ( جانشين  بودن سليمان را ) را انكار مي كردند". الكافي, ج 1 ,ص 383

انتصاب امام جواد (ع) از سوي پيامبر (ص) بر كسي پوشيده نبود،  چرا كه نام مبارك امام جواد (ع) در زبان پيامبر (ص) و معصومين قبل آمده بود.

در كنار شنيده شدن نام امام جواد (ع) در زبان پيامبر(ص) و معصومين پس از وي و تصويري از عصمت حضرت در عينيت جامعه آنچه براي غير شيعه، تعجب آور بود و آن را مي توان سندي گويا بر امامت حضرت جواد (ع) و حتي اثبات امامت ، ائمه ديگر در نزد غير شيعه بر شمرد ، علم لَدني حضرت امام جواد (ع) است كه اختصاص به امام دارد ، پاسخگويي وي به علما ء و دانشمندان بزرگ عصر خويش آن هم در سن هفت هشت سالگي , علم امامت خود را به منصه ظهور رساند.

 

 

آخرين نماز

 

 نزديك ظهر عاشورا بود كه يكي از اصحاب امام حسين (ع) به نام ابوثمامه صائدي خدمت امام عرض كرد: «يا اباعبدالله! وقت نماز رسيده است و ما دلمان مي خواهد براي آخرين بار در زندگي، با شما نماز جماعت بخوانيم». حضرت به او نگريست وتصديق كرد كه وقت نماز شده است. سپس خطاب به ابوثمامه فرمود: «نماز را يادآوري كردي،خداوندتوراازنمازگزاران قراردهد.»

امام در ميدان جنگ و در گير و دار نبرد و ميان آن همه تير و نيزه و شمشير، آماده نماز شد و به همراه ياران به سخن گفتن بامعبود خويش سرگرم گشت. آري، اين آخرين نماز حسين بود، ولي چه نمازي و در چه وضعيتي؟! وضع حسين يك وضعيت خاص بود؛ زيرا او و يارانش كه از دشمن چندان دور نبودند، از حمله ناجوانمردانه آنان در امان نبوده و دشمن عده اي از اصحاب حضرت را كه در مقابل ايشان سپر شده بودند، آماج تير و نيزه كرد و بعضي از آنان را به خاك و خون كشيد. (1)حسين در سخت ترين شرايط، در اول وقت به نماز مي ايستد تا به همگان بفهماند كه او براي حفظ دين و اقامه نماز مي جنگد، نه براي به قدرت رسيدن و حكومت كردن، مگر قيام حسين جز براي نماز و احكام ديگر با خدا صورت گرفته بود؟ آيا جز اين است كه آنان براي زنده ماندن احكام الهي، خاك كربلا را با خونشان رنگين ساختند و صفحات تاريخ بشري را با نثارشان آراستند؟

اينك اين سلوك حسيني و اين كردار پيروان حسين.  بجاست كه از خود بپرسيم چقدر به سيره و سلوك حسين نزديك هستيم.

 

  منبع: نوجوانان و آموزه هاي اخلاقي در سيره امام حسين (ع) / حمزه كريم خاني/ ص 32/ ارديبهشت 82/ مركز پژوهش هاي اسلامي صدا و سيما

 

سخن

  

امام حسین (ع)

     1)       هر که خوش دارد مرگش به تآخیر افتد وروزیش افزون گردد با خویشانش پیوند برقرار کند.

       2)       از نشانه های نادانی جدل با بی فکران است.

       3)       بهترین مال تو آن است که با آن آبرویت را حفظ کنی.

       4)       هر کس گره از کار مسلمانی را بگشاید خداوند در دنیا وآخرت گره از کارش خواهد گشود.

       5)      از کارهایی که باید از آن پوزش خواست دوری کن به راستی که مومن نه کوتاهی وگناه می کند ونه عذر می خواهد ولی منافق هر روز بد می کند ومعذرت می خواهد.

       6)       هر کس این 5 چیز را نداشته باشد از زندگی بهرهای نمی برد:عقل ،دین،ادب،شرم و خوش خلقی.

       7)       عزت وبی نیازی (از جایگاه خود)بیرون آمده وبه گردش پرداخته اند، چون با توکل برخورد نمودند(خود رادر جلوههایی ازآن دیده)در آن مقیم گشتند.

       8)       اگر مردم مرگ را باور می کردند وآن را به همان گونه که است به نظر می آوردند دنیا ویران می گشت.

       9)       شایسته نیست که انسان مومنی گنهکاری را ببیند وبر او انکار ننماید.

     10)     گریه از ترس خدا باعث نجات جهنم می گردد..

دعای قربانی

 

به سند صحیح امام صادق (ع)منقول است که چون قربانی را تهیه کردی،روی آنرا به قبله  کن ودر وقت نحر یا ذبح ((کشتن)) بگو:

 

وَجَّهتُ وَجهِیَ لِلَّذی فَطَرَالسَّماواتِ وَالاَرضَ حَنِیفاً وَمَآ أَنَا مِنَ المُشرِکِینَ،بِسمِ اللهِ واللهَُ اَکبَرُ.پس نحر یا ذبح کن وبگو:اَللّهُمَّ تَقَبَّل مِنّی

دعای ناد علی(مشکل گشا)

طریقه ختم نادعلی کبیر

اگر کسی را مهمی پیش آید نادعلی را هفت نوبت بخواند به نیت آن مهم،البته بر آورده شودو اگر نزد بزرگ یا امیری روی،روزی سه مرتبه نادعلی را بخوان وبر جمیع اعضای خود بدم، محب ومخلص تو شود واگربه نیت فرزند بخوانی حق تعالی به تو فرزند کرامت کندواگر خواهی شخصی را مسخر گردانی در شب جمعه چهارده مرتبه  به اسم او بخوان و صد مرتبه صلوات بر محمد وآل او بفرست البته مسخر تو گرددوهر چه گویی از سخن وصلاح تو بدر نرود واگر بعد از نماز صبح  به نیت مال نه مرتبه بخوانی غنی شوی واگر جهت ادای قرض پانزده روز روزی بیست ودو مر تبه بخوانی ادا شود واگر زنی دیر زاید،پنج نوبت بر او بخوان و بخورد، آن زن زود زاید واگر کسی این دعا را با خود دارد از شرجمع حیوانات وجن وانس محفوظ باشد وهر که شک آورد البته کافر است وآن این دعا است.

 

ِبسمِ اللهِ الرحمنِ الرحيم

نادِ علیا ً مظهَرَ العجائِبِ تجِدهُ عوناً لَکَ فِی نوائِب لی الی الله حاجتی وعلیهِ مُعَوُّلی کُلُّما اَمَرتَهُ وَرَمَیتُ مُنقَََََََََََََََََضی فی ظِلِّ اللهِ وَ یُضَلِلِ اللهُ لی اَدعُوکَ کُلُّ هَمٍّ وَغَمٍّ سَیَنجَلی بِِِِِِِِِعَظَمَتِکَ یا اللهُ بِِِِِنُبُوَتِک یا مُحَمَّدُ بِوَلایَتِکَ یا عَلیّ ُیاعَلیّ ُیا عَلیّ ُاَدرِکنی بِحَقِّ لُطفِکَ اَلخُفِیِّ اَللهُ اَکبَرُ اَنَا مِن شَرِّاَعدائِکَ بَرِیُّ اَللهُ صَمشدی مِن عِندِکَ مَدَدی وَعَلَیکَ مُعتَمِدی بِِحَقِّ اِیّاکَ نَعبُدُ واِیّاکَ نَستَعینُ یا اَبَا الغََیثِ اَغِثنی یا اَبَا الحَسَنَینِ اَدرِکنی یا سَیفَ اللهِ اَدرِکنی بحَقِّ لُطفِکَ الخَفِیِّ یا قََََََهّارُتَقَهَّرتَ بِالقََهرِ فی قَهرِ قَهرِک یا قَهّارُ یا قاهِرَ العَدُوِّ یا والِیَ وَلَیِّ یا مَظهَرَ العَجائِبِ یا مُرتَضی عَلِیُّ رَمَیتَ مَن بَغی عَلَیَّ بِسَهمِ اللهِ القاتِلِ اُفَوِّضُ اَمری اِلَی اللهِ اِنَُّ اللهَ بَصیرٌ بِِالعِبادِ وَاِلهُکُم اِلهٌ واحِدٌ لا اِلهَ اِلّا هُوَ الرَّحمنُ الرَّحیمِ اَدرِکنی یا غِیاثَ المُستَغیثینَ یا دَلیلَ المُتَحَِّیرینَ یا اَمانَ الخائِفینَ یا مُعینَ المُتَوَکِّلینَ یا راحِمَ المَساکینَ یا اِلهَ العالَمینَ بِرَحمَتِک َوَصَلِّی اللهُ عَلی سَیِّدِنا محََمَّدٍ وَالِهِ اَجمَعینَ وَالحَمدُ ِللهِ رَبِّ العالَمینَ.

 

 

حکایت

جرقه هدايت

شناختن حق و پى‏بردن به آن هميشه آسان نيست و چه بسا در بسيارى موارد چون جستن راه در تاريكى شب دشوار باشد. ولى اگر كسى به راستى جوينده باشد، چه بسا از نشانى كوچك، پى به حقيقتى بزرگ ببرد و عاقبت يابنده گردد.

ابوطفيل، عامر بن واثله، در دوران زندگانى رسول خدا (ص) سن چندانى نداشت و از درك محضر پرفضيلت آن جناب بى‏بهره مانده بود، ولى در سنين نوجوانى، هنگامى كه حضرت امير(ع) از صحنه اجتماع كنار زده شده بود و ديگرانى بر مسند خلافت نشسته بودند، او در پى حقيقتى گمشده بود تا به راز خلافت رسول خدا (ص) پى ببرد، سرانجام، او در هنگام بيعت مردم با عمر، در مسجد شاهد ماجرايى جالب شد.

حضرت على (ع) در گوشه‏اى از مسجد نشسته بود. عمر نيز در گوشه‏اى ديگر نشسته بود. در اين هنگام، جوانى از نجيب زادگان يهود كه از نوادگان هارون، برادر موسى بود، با لباس‏هايى زيبا وارد مسجد شد و پيش عمر رفت و از او پرسيد:

- آيا تو در ميان مسلمانان به قرآن و دستورهاى پيامبر اسلام (ص) داناترينى؟

عمر سرش را پايين انداخت و چيزى نگفت. جوان يهودى دوباره پرسش خود را مطرح كرد، عمر از او خواست كه مطلب خود را در ميان بگذارد و او گفت:

- من در حقانيت دين خود به شك افتاده‏ام.

عمر فهميد كه مى‏خواهد درباره اسلام چيزهايى بداند و تحقيقى كند، لذا بهترين راه را به او نشان داد:

- نزد آن جوان برو.

- او كيست؟

- على بن ابى طالب، پسر عموى رسول خدا، پدر حسن و حسين، فرزندان رسول خدا، و شوهر فاطمه دختر رسول خدا .

جوان يهودى نزد حضرت على (ع) رفت و مطالبى از حضرتش پرسيد. آن حضرت با اين شرط كه اسلام بياورد پاسخ او را چنان كه بايد، داد. جوان يهودى پس از آن كه با دقت به سخنان دلنشين آن حضرت گوش سپرد، پرسيد:

- پس از محمد چند امام عادل خواهد بود؟ منزل او در كدام بهشت است؟ همنشين او در بهشت كيست؟

حضرت پاسخ داد:

- اى يهودى، محمد (ص) دوازده جانشين دارد. آنان امامان عادل هستند. يارى نكردن مردم زيانى به آن‏ها نمى‏رساند و از مخالفان خود نمى‏هراسند آن‏ها در راه دين، از كوه‏هاى استوار زمين استوارترند. منزل محمد (ص) در بهشت عدن است وآن دوازده امام عادل با او هستند.

جوان يهودى كه پيش‏تر چيزهايى درباره پيامبر آخرالزمان در كتاب‏هاى دينى يهود خوانده بود، با شنيدن سخنان حضرت على (ع) گفت:

- به خدايى كه معبودى جز او نيست سوگند مى‏خورم كه راست مى‏گويى. من اين گفته‏ها را در كتاب پدرم هارون كه با خط خود او و به املاى موسى است، يافته‏ام.

سپس از آن حضرت درباره مدت عمر و چگونگى شهادت او پرسيد و چون همه سخنان آن حضرت را برابر آن چيزى يافت كه ازدين خود آموخته بود، از خوشحالى فرياد زد وشهادتين را بر زبان آورد و مسلمان شد. سپس خطاب به حضرت على (ع) گفت:

- شهادت مى‏دهم كه تو وصى و جانشين پيامبرى و سزاوار برترى بر همه مردمى و كسى بر تو برترى ندارد .

بعد همراه حضرت على (ع) به منزل آن حضرت رفت تا براى فراگيرى احكام اسلام زانوى ادب بر زمين زند.

ابوطفيل تمام سخنان مرد يهودى و پاسخ‏هاى حضرت على (ع) را شنيد و ديد كه عمر پاسخ دادن به آن يهودى را به آن حضرت واگذار كرد و پايان خوش ماجرا را نيز به خوبى مشاهد كرد. از اين روى به حضرت على (ع) علاقه‏مند شد و محبت او چنان در دلش جاى گرفت كه پس از شنيدن سخنان برخى از ياران رسول خدا درباره جانشينى رسول خدا (حديث غدير) و ديگر فضيلت‏هاى او، يكى از شيعيان برجسته امير مؤمنان شد و پله‏هاى معرفت را يكى پس از ديگرى پيمود.


1- بحارالانوار، ج 36، صص 377 - 379 و ج 10، ص 20 و ج 30، ص 104 ؛ قاموس الرجال، ج 4، ص .86


ياد ياران ، مرتضى بهرامى ، مركز تحقيقات اسلامى جانبازان

 

تغذيه ورزشکاران قبل از مسابقه و در تمرينات

 

دوست ورزشکار، تغذيه يکي از اساسي ترين مباحث در تامين انرژي و قواي کافي ورزشکار است. خصوصا در دوران پيش از مسابقه. رژيم غذايي ورزشکار بايد به طور فردي تنظيم شود. از اين رو قد، سن ، وزن و رشته ورزشي مورد نياز است.

ابتدا بايد از سلامت کامل بدني تان مطمئن باشيد. رژيم غذايي بايد به تدريج اضافه شود و بصورت متعادل باشد. مصرف آب کافي براي ورزشکار بسيار اهميت دارد.

رژيم غذايي قبل از مسابقه :

صبحانه بايد يک چهارم انرژي غذايي روزانه را تامين کند و داراي پروتئين کافي باشد. شير بدون قهوه مصرف شود.

صبحانه :

- يک فنجان چاي ، يک قهوه ملايم و شيرين باشد.

- نان يا کلوچه + کره يا مارگارين + مربا يا عسل (کاملا جويده شود)

- غلات صبحانه غني شده هم بسيار مفيد است.

- ميوه خام يا آب ميوه حتما مصرف شود.

- مصرف يک نوع گوشت با صبحانه مانعي ندارد.

- قند يا مربا هم مصرف شود.

ناهار :

- سبزي خوردن يا سالاد يا سبزي پخته در غذا باشد.

- 60 تا 90 گرم گوشت سرخ شده يا کباب شده يا به جاي آن يک عدد ماهي متوسط يا دو عدد تخم مرغ

- سيب زميني پخته يا ماکاروني پخته يا برنج پخته

- يک کاسه ماست 5/2 درصد چربي

- ميوه تازه يا آب ميوه

 شام :

- سوپ متشکل از سبزي هاي مختلف

- 60 تا 90 گرم گوشت مرغ يا ماهي

- غذا محتوي سبزي باشد.

- يک کاسه ماست

- ميوه کمپوت شده

در بين وعده هاي غذايي ميوه يا کمپوت ميوه + شيريني يا بيسکوييت يا کلوچه يا کمي نان و پنير يا دانه هاي مفيدي چون بادام، بادام زميني، برگه زردآلو، کشمش، گندم بوداده و گردو به ميزان 3 تا 4 قاشق غذا خوري در روز مفيد است.

 

رژيم غذايي در دوران تمرينات:

در اينجا برنامه غذايي دو روز تمرينات را براي شما بيان مي کنيم.

روز اول:

صبحانه: غلات با شير- چاي يا قهوه ملايم با شکر- نان برشته يا کلوچه - کره و مربا يا عسل و مارگارين- آب ميوه يا ميوه.

ناهار: يک واحد سالاد يا سبزي هاي پخته با سرکه - يک واحد گوشت يا ماهي- يک واحد لوبيا يا نخود سبز يا سبزي - يک واحد پنير- يک واحد ميوه خام يا پخته- يک واحد نان.

عصرانه : چاي يا قهوه ملايم با شکر- نان يا کلوچه يا بيسکوييت- پنير يا ماست (يا يک ليوان شير بجاي چاي).

شام: آش با سبزي هاي پخته- گوشت يا ماهي يا تخم مرغ- يک واحد سبزي يا لوبيا و نخود سبز(مطابق غذاي ظهر)- يک واحد سالاد يا ميوه- يک واحد شيريني يا پنير- نان.

روز دوم:

صبحانه:

يک قطعه گوشت سرد(مثل کالباس) يا تخم مرغ يا پنير- نان برشته يا کلوچه- کره و مربا يا عسل و مارگارين- چاي يا قهوه ملايم با شکر- ميوه يا آب ميوه.

ناهار: يک واحد سالاد يا سبزي هاي پخته- يک واحد گوشت يا ماهي- يک واحد لوبياي سبز يا نخود سبز يا سبزي هاي سبز- يک واحد پنير- يک واحد ميوه خام يا پخته- يک واحد نان.

عصرانه: شير يا آب ميوه يا چاي کم رنگ با شکر و پنير- نان يا کلوچه يا بيسکويت.

شام: آش با سبزي هاي پخته- يک واحد سبزي هاي سبز يا لوبيا و نخود سبز(مطابق غذاي ظهر)- يک واحد سالاد يا ميوه- يک واحد شيريني يا شير و غلات- نان.

* نکته: سبزي هاي سبز يا لوبيا و نخود سبز را مي توان خرد کرد يا کاملاً پوره نمود.

با توجه به اينکه مقادير مواد غذايي بر اساس واحدهاي آنها بيان شده است، من مقادير هر يک از اين واحدها را براي شما مي گويم تا بتوانيد انتخاب غذايي راحت و مناسبي داشته باشيد.

واحدهاي گروه هاي غذايي به شرح زير است :

1- يک واحد از گروه نان و غلات(مواد نشاسته اي)= يک برش نان ( تافتون، سنگک، بربري) به اندازه يک کف دست (بدون محاسبه انگشتان دست) يا 30 گرم نان؛ يا نصف ليوان برنج پخته؛ يا نصف ليوان ماکاروني پخته يا سه چهارم ليوان از غلات آماده خشک.

* نکته :« در مورد تمام نان ها يک واحد نان شامل يک کف دست نان است، ولي در مورد لواش يک واحد نان براي با 4 کف دست نان است. پس اگر نان مصرفي تان لواش بود، به جاي يک کف دست، 4 کف دست ميل کنيد

2- يک واحد از گروه سبزي= يک ليوان سبزي خام خرده شده (يک ليوان سالاد)؛ يا نصف ليوان سبزي پخته

3- يک واحد از گروه ميوه = يک عدد ميوه متوسط مثل يک سيب متوسط؛ يا سه چهارم ليوان آب ميوه؛ يا نصف ليوان کمپوت ميوه

4- يک واحد از گروه گوشت= 60 گرم گوشت؛ يا يک تخم مرغ؛ يا نصف ليوان حبوبات پخته

5- يک واحد از گروه لبنيات = يک ليوان شير؛ يا يک ليوان ماست؛ يا دو ليوان دوغ

نمونه يک رژيم غذايي 3400 کالري در طول تمرينات:

صبحانه :

- شير کم چربي يک ليوان (250 ميلي ليتر)

- پنير 60 گرم + تخم مرغ يک عدد + يک عدد پرتقال (70 گرمي) +20 گرم مارگارين + 50 گرم مربا يا عسل

ناهار:

150 گرم گوشت مرغ کباب شده + 35 قاشق برنج + سالاد محتوي سبزي و 250 گرم سيب زميني پخته + 30 گرم سس مايونز

شام :

100گرم گوشت گوسفند پخته + 150 گرم سيب زميني سرخ شده + 50 گرم لپه پخته + 25 قاشق برنج و کل غذا بايد محتوي 20 گرم يا 4 قاشق مربا خوري روغن باشد (کم روغن) + سبزي خوردن

عصرانه :

چاي و يک شيريني غير خامه اي کوچک يا 2 حبه قند + ميوه هاي تازه 2 تا 3 عدد.

اگر تمرينات خيلي سنگين باشد مصرف غذا بايد از اين هم بيشتر باشد و بسته به نيازهاي بدني و ميزان تمرينات در طول هفته دارد

 

همیشه ورزشکار باشید

 

امام رضا(ع) درباره سلامت بدن چه فرموده اند؟

مامون در زمان حكومتش دانشمندان و علماي پزشكي را از نقاط مختلف دعوت كرده و جلسات بحث علمي تشكيل مي داد تا به اين وسيله هم اين علم را بسط دهد وهم نام خود را در نقاط مختلف جهان معروف كند. امام رضا (ع) نيز در اين جلسات شركت داشت و يكي از اعضاي ثابت آن بود. مامون و افراد حاضر در بحث علمي از وجود آن حضرت بهره زيادي مي جستند. امام در رساله پزشكي خود خطاب به مامون توصيه هاي بهداشتي فراواني را آورده است.

ما در اين مطلب، قسمتي از سخنان گوهربار حضرت رضا (ع) را در مورد رعايت نكات بهداشتي و حفظ سلامتي بدن آورده ايم. اميدواريم با توجه به توصيه هاي آن حضرت و بهره گيري از علوم جديد پزشكي، هميشه از بدني سالم و به دور از هر گونه بيماري برخوردار باشيد.

 

توصيه هاي سلامتي امام :

* كسي كه نمي خواهد معده اش آزار و آسيب ببيند، موقع غذا خوردن آب ننوشد. كساني كه توام با غذاخوردن آب مي نوشند، دستگاه هاضمه را از ابتداي كارش، از كار باز مي دارند. اينها به عارضه ضعف دستگاه گوارشي مبتلا خواهند شد زيرا نوشيدن آب در اول طعام، معده را از هم باز مي كند، و عارضه گشادي معده پديد مي آورد.

* آنانكه مي خواهند از بيماري بواسير و رنج روده اي و درد قسمت پشت بدن در امان باشند، هر شب ده دانه خرماي برشته شده را با روغن گاو بخورند.

* كسي كه نمي خواهد از درد مثانه بنالد، حتي نبايد يك لحظه هم ادرارش را نگاهدارد، اگر چه در پشت اسبي سوار شده باشد.

* كساني كه بضعف حافظه دچارند، بهتر است همه روزه هفت مثقال كشمش سياه ناشتا بخورند و نيز سه تكه زنجبيلي كه در عسل خوابانده باشد( زنجبيل پرورده) با كمي خردل ضمن غذاي روزانه خود بخورند. براي تقويت نيروي فكري خوبست، همه روزه سه دانه هليله با نبات كوبيده بخورند.

* كسي كه مي بيند ناخنهايش زرد مي شود و از هم مي شكافد، يا اينكه اطراف ناخنهايش خراب ميشود، بايد عادت كند كه ناخنهايش را در هر پنجشنبه بچيند كه عادت به اين كار از شكافتن ناخن ها و خرابي دور سرانگشت ها جلوگيري خواهد كرد. اگر كسي مي خواهد كه به درد گوش گرفتار نشود، هر شب هنگام خواب اندكي پنبه در گوشهايش بگذارد.

* هر كس مي خواهد در فصل زمستان از بيماري سرماخوردگي در امان بماند، همه روزه سه قاشق عسل بخورد. عسل سالم نشانه هايي دارد. آن دسته از عسل ها كه وقتي جلو دماغ مي گيريد بوي تندش شما را به عطسه واميدارد يا عسلي كه آدم را دچار بي حالي وسستي مي كند، و آن عسلي كه زبان آدم را مي سوزاند، عسل هاي خوبي نيستند. اين عسلها قاتل جان آدمي ميباشند.

*در فصل زمستان گل نرگس ببوئيد، بوئيدن اين گل را بطور استمرار رعايت كنيد تا از شر سرماخوردگي در امان بمانيد. همچنين استشمام( سياه دانه) آدمي را از سرماخوردگي ايمن مي دارد.

*براي جلوگيري از سرماخوردگي در روزهاي تابستان، پرهيز از آفتاب و خوردن روزي يك عدد خيار فايده فراواني دارد.

* كساني كه مي خواهند از سردرد و باد شكم در امان باشند، ماهي تازه بخورند. اين عمل را هم در فصل زمستان و هم در تابستان انجام دهند، چون ماهي تازه براي پيشگيري از اين گونه دردها بسيار سودمند مي باشد.

* آنانكه مي خواهند هميشه سردماغ و با نشاط باشند، تا مي توانند از شام شب بكاهند و شب ها سبك بار به رختخواب بروند.

*كساني كه نمي خواهند گوشهايشان سست و فروآويخته باشد، و يا اينكه از افتادن و بزرگ شدن لوزتين خود، بيمناك هستند، بهتر است هر وقت كه شيريني مي خورند، بدنبالش اندكي سركه غرغره كنند.

* كساني كه مي خواهد از ابتلا به مرض يرقان در امان بمانند، در فصل تابستان به اتاق هاي دربسته و دم كرده و بدون تهويه وارد نشوند و همچنين در فصل زمستان يك مرتبه از اطاق گرم به هواي سرد نروند، بلكه صبر كنند، تا بدنشان با هواي تازه مانوس شود.

* آنانكه از بادهاي دردناك و شديد در بدن خود مي ترسند، هفته اي يك بارسير بخورند.

* كساني كه به دندان خود علاقمندند قبل از خوردن شيريني، كمي نان بخورند( فلسفه اين كار اين است كه خرده هاي نان ميان دندان ها را پر كند و نگذارد مواد شيرين به آنها آسيب بزند.)

* آنانكه مي خواهند غذايشان زود هضم شود و دستگاه هاضمه اشان كار خود را بآساني انجام دهد، هر وقت كه مي خواهند با شكم سير برختخواب بروند، به پهلوي راست بخوابند و پس از مدتي از پهلوي راست به پهلوي چپ بغلطند و بخواب راحت فرو روند.

اطلاعات جالب دینی به گفته  شهید دستغیب 2

 

کیفیت ازدواج زنهای بهشتی چگونه است؟

اولاً: بگویئم زنان مومنه ای که با ایمان، از دنیا رفته وبهشتی باشندجمالشان از حور بیشتر است.مرحوم مجلسی از امام جعفر صادق(ع) روایت می کند خیران حسان زنهای مومنه عارف شیعه اند که داخل بهشت می شوند و ایشان را به مومن ترویج کنند.زنهایی که بهشتی باشند ودر دنیا ازدواج نکرده باشند  ویا اینکه شوهرشان در بهشت نباشد به هر یک از اهل بهشت که مایل باشند ازدواج می کنند واگر در دنیا شوهر متعدد کرده باشند با آخری آنان یا هر کدام که خلقش نیکوتر و نیکی اش بیشتر است ازدواج می کنند.

 

 

جهنم چند در دارد؟

برای دوزخ هفت در است وهر عده ای از جهنمیان از دری که به آنها اختصاص دارد وارد می شوند . اسامی هفت در بنا بر گفته امام علی (ع) بدین قرار است. اسفل درکات آن ((جهنم)) است وفوق آن ((لظی))وفوق آن((حطمه))وفوق آن((سقر))وفوق آن ((جحیم))و فوق آن ((سعیر))و فوق آن((هاویر))می باشد البته عذاب های این طبقات متفاوت است.

 

آیا حیوانات نیز علم ودانش دارند؟

در حدیثی از امام زین العبدین نقل شده است که خداونند به هر حیوانی چندین علم داده است اولین علم ((تکوینا))خدا شناسی است.هر حیوانی می داند صانع داردودر مقام اضطرار متوجه مبدٲ تعالی می شود دومین علم دانش نر وماده بودن است. این شناسایی تکوینی هر حیوانی است که برای بقای نسل حیوانات لازم است.سومین  علم که به هر حیوانی داده شده است شناسایی غذایی اوست.

 

 

چند نوع اعمال است که مقدرات را تغییر می دهد ورفع بلا می کنند؟

1- صدقه دادن با شرط روبرو:1- از راه حلال بدست آمده باشد.

                                       2- با اخلاص همراه باشد.

                                       3-به مورد مصرف شود.

2- نیکی به پدرومادر                                                                                               

3- کار نیک واحسان

 

 

کلید دار بهشت وجهنم چه نام دارد؟

کلیدار بهشت ((رضوان)) ونام وسرپرست و کلیداردوزخ ((مالک)) است.از رسول خدا (ص) نقل است که فردای قیامت،منبروسیله که دارای یکصد پله استبرای من نصب می کنند،بر پله اول من قرار می گیرم بر پله دوم علی (ع) قرار می گیرد. در پله پایین تر دونفر قرار می گیرند،اولی گوید ای اهالی محشر، منم ((رضوان))خازن بهشت.خداوند امر فرموده است که کلید بهشت را تقدیم محمد (ص) کنم. دومی می گوید منم ((مالک))سر پرست دوزخ،به من امر شده است که کلید بهشت را تقدیم حضرت محمد (ص) کنم. رسول خدا (ص) هر دو کلید را می گیرد وتقدیم  ابی ابن ابی طالب می کند.

 

قضیه رد الشمس چیست؟

اصل قضیه رد الشمس از این قرار است که در جنگ صفین روزی عده ای

از لشکریان آمدند وعرض کردند،یا امیر المومنین ما نتوانستیم نماز عصرمان را بخوانیم و غروب شد وحضرت اشاره فرمود آفتاب را برگردانید.

 

 

 

کدام مکان است که زلزله قیامت آن را خراب نمی کند؟

زلزله قیامت همه جارا خراب می کند بجز مسجد و علتش را در روایت برای خدا بنا شدن بیان فرمود.

 

 

خادمان بهشتی چه کسانی اند؟

آنچه از مولایمان امیر المومنین (ع)رسیده است این است که خادمان بهشتی،اولاد کفار ومشرکین اند که قبل از بلوغ از دنیارفته اند.برخی نیز احتمال داده اند کن اینها از مخلوقات ابداعی بهشتاند مانند حور العین که  خود بهشت آفریده شده است،به هر حال این ها پسران جوان هستند که به سن بلوغ نرسیده اند وجمالشان مانند جوانیشان در بهشت همیشگی است.

 

 

بچه های کوچک که پیش از بلوغ از دنیا میروند در جهان دیگر چه وضعی دارند؟

طبق روایت این قبیل بچه ها به حضرت ابراهیم وهمسرش ساره سپرده می شوند ووقتی مومن در بهشت جای گرفت طفل را لباس پوشانیده وبه عنوان هدیه تقدیمش می نماید بنا برروایت دیگر اولادصغاره وکوچک به حضرت زهرا(ع) سپرده می شوند وبعد از داخل شدن والدین آنهادر بهشت به آنها اهدا می گردد.

 

چراامر شده که در موقع دعا دستها را به سوی آسمان بلند کنیم در صورتی که خداوند همه جا حاضر وبا لغ است؟

امیر المومنین(ع) در جواب شخصی که این سوال را کرد فرمودند:امر شده که دستها را به سوی آسمان بلند کنیم چون که آسمان محل صدور برکات است وهر برکتی از قضاوحوائج وقبولی عبادات ونزول رزق از طرف بالاست.

 

مواقف هفت گانه قیامت کدامست؟

1-هنگام احتضار 2-ورود به قبر3-پرسش وپاسخ در قبر4-هنگام سر درآوردن از قبر5-تطایر کتب(نامه اعمال را به دست افراد دادن در صحرای محشر)6-عبور از صراط7-میزان

 

برهوت مظهر جهنم برزخی

 

روزی مردی واردمجلس خاتم الانبیاء صلی الله علیه وآله شد واظهار وحشت کرد که چیز عجیبی دیده ام،فرمود:چه دیدی؟عرض کردم زنم سخت مریض شد،به من گفتن اگر ازچاهی که در برهوت است آب بیاوری،خوب می شود (بعضی ازامراض جلدی با آب معدنی معالجه می شود) پس مهیا شدم وبا خود مشکی وقدحی برداشتم که از آن قدح آب در مشک بریزم آنجا رفتم.صحرای وحشتناک را دیدم با اینکه خیلی ترسیدم ولی مقاومت کردم  وبرای آوردن آب در جستجوی چاه بودم،ناگهان از سمت با چیزی مثل زنجیر صدا داد وپایین آمد.دیدم شخصی است می گوید  مرا سیراب کن هلاک شدم.چون سر بلند کردم که قدح آب را به او دهم دیدم مردی است که زنجیر به گردن او است وتا خواستم به اوآب دهم او را کشاندند بالا تا نزدیک قرص آفتاب.دو مرتبه خاستم مشک را آب کنم پایین آمد واظهار عطش کرد .وتا خواستم به او آبی بدهم باز او را بالا  کشانیدند تا قرص آفتاب  سه مرتبه چنین شد من تر سیدم وسر مشک را بستم وخدمت شما آمدم تا ببینم آن چه بود؟

رسول اکرم (ص) فرمود:این بد بخت  قابیل است.(فرزند آدم که برادش را کشت)تا روز قیامت همین جا معذب است  تا در آخر به جهنم وعمده عذاب برسد  .

حکایت

 

شفقت پدري

 

در روزگار سليمان(ع) مردي بيامد به حضرت سليمان(ع) چشم بسته و از فرزند پسر به او شكايت كرد. گفت: يا رسول الله ! درخانه نماز مي كردم. فرزندم به در خانه آمد و دربكوفت. من درنمازبودم و نتوانستم كه در بگشايم. او را ساعتي درنگ افتاد.چون نماز بكردم و در بگشايم، فرزند سست بود، درآن بي عقلي و مستي، تپانچه اي (ضربه اي) بر روي من زد و چشمم نابيناكرد و يك چشم من كور شد.سليمان (ع) آن پسر بخواند و گفت: اين چه كردي؟ گفت: در آن وقت كه من  آن اينگونه نمودم، عقل با من نبود. اكنون اگر به بي عقلي،  چشم پدر را نابينا و تباه كردم، قصاص چشم او از دست خود بستانم . ارد بر شد و بر دست راست خود نهاد و دست خود را  از ساعد برانداختن و جدا كردم. گفت: دست كه با پدر، این معامله و بي حرمت كند. بريده به.چون پدر آن بديد، رقت پدري در دلش پديد آمد. گفت: جان پدر از براي چشم من، چرا خود را این عقوبت كردي؟ هزار چشم من فداي يك دست تو باد. فرزند گفت: اي پدر! از براي دست من غم مخور. هزاردست من فداي چشم تو باد.سليمان در عجب بماند. گفت: ندانم در شفقت این پدر نگرم كه چشم را فداي دست پسر كردم يا در حرمت این پسرنگرم كه دست رافداي چشم پدر كردم.در ساعت جبرئيل آمد از حضرت رب العالمين و گفت: اي نبي الله! ملك تعالي

 تو را سلام  مي كند و مي گويد: عجب نه از آن پدر كه چشم، فداي دست پدر همي كند، نه از آن پسر كه دست، فداي چشم پدر همي كند؛ عجب  بر من كه در اين ساعت، به رحمت، به بركردم تا عالميان بدانند كه من كه آفريدگارم، بندگان خود را دوست دارم. من آن خداوندم كه به رافتي از گناه پدر در گذرم و به حرمتي از جفاي پسر در گذرم، حال اگر كسي به درگاه ما طواف كند، از كرم كي روا دارم كه او رابه آتش بسپارم. اگر مطيعي،بيا كه تو را پذيرفتم و گر عاصي اي، بيا كه تو آمرزگارم.

 

چرا نماز فارسی نه؟

نماز فارسى

فقیه فقید، عالم ربّانی و عارف صمدانی، آیت ‏الله العظمى حاج‏ آقا رحیم ارباب، فرزانه ای صاحب دل از خطه عالم خیز اصفهان بود.ایشان در کنار جامعیت علمی در علوم عقلی و نقلی، متخلق به اخلاق اسلامی و مهذب به تهذیب نفسانی و آراسته به کمالات روحی و خصایل نیکوی انسانی بود. پس از گذشت سی و اندی سال از عروج ملکوتی وی هنوز هم یاد و خاطره ایشان در ذهن و زبان مردم جاری است.

یكى از ما به عادت محصلین دستش را بالا گرفت و داوطلب پاسخ به حضرت آیت‏ الله ارباب شد. جناب ایشان با لبخند فرمودند كه خوب شد كه طرف مباحثه ما یك نفر است، زیرا من از عهده پانزده جوان نیرومند برنمى‏آمدم.

دكتر محمد جواد شریعت، که هر از گاهی توفیق درک حضور وی را داشته است از آن روزها برای ما چنین روایت می کند:

«سال یكهزار و سیصد و سى و دو شمسى بود، من و عده‏ اى از جوانان پرشور آن روزگار پس از تبادل ‏نظر و بحث و مشاجره به این نتیجه رسیده بودیم كه چه دلیلى دارد كه ما نماز را به عربى بخوانیم؟ چرا نماز را به زبان فارسى نخوانیم؟ و عاقبت تصمیم گرفتیم كه نماز را به فارسى بخوانیم و همین‏كار را هم كردیم. والدین ما كم‏كم از این موضوع آگاهى یافتند و به فكر چاره افتادند. آنها پس از تبادل‏ نظر با یكدیگر تصمیم گرفتند كه اول خودشان با نصیحت، ما را از این كار باز دارند و اگر مؤثر نبود راه دیگرى برگزینند، چون پند دادن آنها مؤثر نیفتاد روزى ما را به نزد  یكى از روحانیون آن زمان بردند و آن فرد روحانى وقتى فهمید ما به زبان فارسى نماز مى‏خوانیم به طرز اهانت‏ آمیزى، ما را كافر و نجس خواند. و این عمل او ما را در كارمان راسخ ‏تر و مصرتر ساخت.

عاقبت یكى از پدران، آنها را یعنى والدین دیگر افراد را به این فكر انداخت كه ما را به محضر حضرت آیت‏ الله حاج ‏آقا رحیم ارباب ببرند و این فكر مورد تأیید قرار گرفت و روزى آنها نزد حضرت ایشان مى‏روند و موضوع را با ایشان درمیان مى‏گذارند و ایشان دستور مى‏دهند كه در وقت معینى ما را به خدمت آقاى ارباب راهنمائى كنند.

در روز موعود، ما را كه تقریباً پانزده نفر مى‏شدیم، به محضر مبارك ایشان بردند. در همان لحظه اول چهره نورانى و لبان خندان ایشان ما را مجذوب خود ساخت و آن بزرگمرد را غیر از دیگران یافتیم و دانستیم كه اكنون با شخصیتى استثنایى مواجه هستیم.

ایشان در آغاز دستور پذیرایى از همه ما را صادر فرمودند، سپس رو به والدین ما كردند و فرمودند شما كه نماز را به فارسى نمى‏خوانید فعلاً تشریف ببرید و ما را با فرزندانتان تنها بگذارید. وقتى آنها رفتند حضرت آیت‏ الله ارباب رو به ما كردند و فرمودند بهتر است شما یكى‏یكى خودتان را به من معرفى كنید و هر كدام بگوئید كه در چه سطح تحصیلى هستید و در چه رشته‏ اى درس مى‏خوانید. پس از آن كه امر ایشان را اطاعت كردیم، به تناسب رشته و كلاس هر كدام از ما پرسشهاى علمى طرح كردند و از درس هایى از قبیل جبر و مثلثات و فیزیك و شیمى و علوم طبیعى مسائلى پرسیدند كه پاسخ اغلب آنها از عهده درس هاى نیم‏ بندى كه ما خوانده بودیم خارج بود، اما هر یك از ما از عهده پاسخ پرسشهاى ایشان برنمى‏آمد، با اظهار لطف حضرت ارباب مواجه مى‏شد كه با لحن پدرانه‏ اى پاسخ درست آن پرسشها را خودشان مى‏فرمودند. اكنون ما مى‏فهمیم كه ایشان با طرح این سئوالات قصد داشتند ما را خلع سلاح كنند و به ما بفهمانند كه آن دروس جدیدى را كه شما مى‏خوانید من بهترش را مى‏دانم ولى به آنها مغرور نشده‏ام.

حاج آقا رحیم ارباب در کنار جامعیت علمی در علوم عقلی و نقلی، متخلق به اخلاق اسلامی و مهذب به تهذیب نفسانی و آراسته به کمالات روحی و خصایل نیکوی انسانی بود. پس از گذشت سی و اندی سال از عروج ملکوتی وی هنوز هم یاد و خاطره ایشان در ذهن و زبان مردم جاری است.

پس از اینكه همه ما را خلع سلاح كردند به موضوع اصلى پرداختند و فرمودند: والدین شما نگران شده‏اند كه شما نمازتان را به فارسى مى‏خوانید، آنها نمى‏دانند كه من كسانى را مى‏شناسم كه، نعوذبالله، اصلاً نماز نمى‏خوانند. شما جوانان پاك اعتقادى هستید كه هم اهل دین هستید و هم اهل همت. من در جوانى مى‏خواستم مثل شما نماز را به فارسى بخوانم اما مشكلاتى پیش آمد كه نتوانستم به این خواسته جامه عمل بپوشم، اكنون شما به خواسته دوران جوانى من لباس عمل پوشانیده‏ اید، آفرین به همت شما. اما من در آن روزگار به اولین مشكلى كه برخوردم ترجمه صحیح سوره حمد بود كه لابد شما آن مشكل را حل كرده‏اید. اكنون یك نفر از شما كه از دیگران بیشتر مسلط است به من جواب دهد كه «بسم ‏الله الرحمن الرحیم» را چگونه ترجمه كرده است. یكى از ما به عادت محصلین دستش را بالا گرفت و داوطلب پاسخ به حضرت آیت‏ الله ارباب شد. جناب ایشان با لبخند فرمودند كه خوب شد كه طرف مباحثه ما یك نفر است، زیرا من از عهده پانزده جوان نیرومند برنمى‏آمدم. بعد رو به آن جوان كردند و فرمودند: خوب بفرمائید كه بسم‏ الله را چگونه ترجمه كرده‏اید؟ آن جوان گفت «بسم‏ الله الرحمن الرحیم» را طبق عادت جارى ترجمه كرده‏ایم: به نام خداوند بخشنده مهربان.

حاج آقا ارباب با لبخندى فرمودند: گمان نكنم كه ترجمه درست بسم‏ الله چنین باشد. در مورد «بسم» ترجمه «به ‏نام» عیبى ندارد. اما «الله» قابل ترجمه نیست زیرا اسم عَلَم (=خاص) است براى خدا و اسم عَلَم را نمى‏توان ترجمه كرد. مثلاً اگر اسم كسى «حسن» باشد نمى‏توان به او گفت «زیبا». درست است كه ترجمه «حسن» زیباست اما اگر به آقاى حسن بگوئیم آقاى زیبا حتماً خوشش نمى‏آید. كلمه الله اسم خاص است كه مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق مى‏كنند، همان‏گونه كه یهود خداى متعال را «یهوه» و زردشتیان «اهورامزدا» مى‏گویند. بنابراین نمى‏توان «الله» را ترجمه كرد، بلكه باید همان لفظ جلاله را به كار برد.

خوب بگویید ببینم «رحمن» را چگونه ترجمه كرده‏ اید؟

رفیق ما پاسخ داد كه رحمن را بخشنده معنى كرده‏ایم. حضرت ارباب فرمودند: این ترجمه بد نیست ولى كامل هم نیست زیرا رحمن یكى از صفات خداست كه شمول رحمت و بخشندگى او را مى‏رساند و این شمول در كلمه بخشنده نیست، یعنى در حقیقت رحمن یعنى خدائى كه در این دنیا هم بر مؤمن و هم بر كافر رحم مى‏كند و همه را در كنف لطف و بخشندگى خود قرار مى‏دهد از جمله آن كه نعمت رزق و سلامت جسم و امثال آن عطا مى‏فرماید. در هر حال ترجمه بخشنده براى رحمن در حد كمال ترجمه نیست. خوب، رحیم را چطور ترجمه كرده‏ اید؟ رفیق ما جواب داد كه رحیم را به «مهربان» ترجمه كرده ‏ایم.

كلمه الله اسم خاص است كه مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق مى‏كنند، همان‏گونه كه یهود خداى متعال را «یهوه» و زردشتیان «اهورامزدا» مى‏گویند. بنابراین نمى‏توان «الله» را ترجمه كرد، بلكه باید همان لفظ جلاله را به كار برد.

حضرت آیت‏ الله ارباب فرمودند: اگر مقصودتان از رحیم من بودم (چون نام مبارك ایشان رحیم بود) بدم نمى‏آمد كه اسم مرا به «مهربان» برگردانید؛ اما چون رحیم كلمه‏ اى قرآنى و نام پروردگار است باید آن را غلط معنى نكنیم. باز هم اگر آن را به «بخشاینده» ترجمه كرده بودید راهى به دهى مى‏برد، زیرا رحیم یعنى خدایى كه در آن دنیا گناهان مؤمنان را عفو مى‏كند و صفت «بخشایندگى» تا حدودى این معنى را مى‏رساند. بنابر آنچه گفته شد معلوم شد كه آنچه در ترجمه «بسم ‏الله» آورده‏اید بد نیست ولى كامل نیست و از جهتى نیز در آن اشتباهاتى هست، و من هم در دوران جوانى كه چنین قصدى را داشتم به همین مشكلات برخورد كردم و از خواندن نماز به فارسى منصرف شدم، تازه این فقط آیه اول سوره حمد بود اگر به بقیه آیات بپردازیم موضوع خیلى غامض‏تر از این خواهد شد.

در اینجا، همگى شرمنده و منفعل و شكست‏ خورده  قول ‏دادیم كه دیگر نمازمان را به فارسى نخوانیم و نمازهاى گذشته را نیز اعاده كنیم.

------------------------------

منبع:به نقل از دكتر محمدجواد شریعت، یادنامه حاج‏ آقا رحیم ارباب، ص 10، با اندکی تلخیص.