آموزنده و شيرين

روزي يک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستايي برد تا به او نشان دهد چقدر مردمي که در آنجا زندگي مي کنند فقير هستند آنها يک شبانه روز در خانه محقر يک روستائي به سر بردند۰در راه بازگشت مرد از پسرش پرسيد: اين سفر را چگونه ديدي؟پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟پسر پاسخ داد: در مورد آن بسيار فكر كردم.و پدر پرسيد: پسرم، از اين سفر چه آموختي؟پسر کمي تامل كرد و با آرامي گفت: «دريافتم، اگر در حياط ما يک جوي است اما آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد، اگرما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحياط ما به ديوار محدود  است ،اما باغ آنها بي انتهاست. زبان پدر بند آمده بود.

در پايان  پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادي كه ما حقيقتاً فقير و ناتوان هستيم، خصوصاً به اين خاطر كه ما با چنين افراد ثروتمندي دوستي و معاشرت نداريم.

ناتوانترين مردم کسي است که در دوست يابي ناتوان باشد و ناتوانتر از او کسي است که دوست خود را از دست بدهد.

(امام علي(ع)) (1)

 از دست دادن دوستان، غربت همچون (دور ماندن از وطن) است. (امام علي(ع))(2)

داستان حضرت یونس (ع)

دعوت يونس(ع) به توحيد

در شهر نينوا و در اوج بت پرستي و در تاريكي جهل و شرك، يونس نور ايمان را شعله ور ساخت و پرچم توحيد را بر كف گرفت و به قوم نادان خود گفت: عقل شما عزيزتر از آنست كه بت را عبادت كند و جبين- پيشاني- شما گرامي تر از آن است كه بر اين جمادات بي روح سجده كند، به خود آييد و از خواب غفلت بيدار شويد و به چشم دل بنگريد تا ببينيد كه در وراي اين جهان بديع، خدايي بزرگ وجود دارد كه يگانه و بي نياز است و تنها ذات كبريايي او شايسته عبادت و ستايش است. او مرا براي راهنمايي شما فرستاده و از در رحمت، مرا بر شما مبعوث كرده تا شما را به سوي او راهنمايي و ارشاد كنم، زيرا پرده هاي جهل و ناداني عقل و ديده شما را پوشانده و از درك حقايق عاجزيد. قوم يونس با شنيدن اين سخنان تازه و صحبت از خداي يگانه، دچار حيرت و وحشت شدند و چون از خدايي شنيدند كه تاكنون او را نشناخته اند، بر ايشان گران آمد كه ببينند يك نفر از خودشان بر آنان برتري يابد و ادعاي پيغمبري و رسالت نمايد، لذا به يونس گفتند: اين مهملات چيست كه مي بافي؟! اين خدايي كه ما را به سوي آن دعوت مي كني كيست؟ ما خداياني داريم كه پدرانمان ساليان سال آنها را پرستش مي كرده اند و ما هم اكنون آنها را مي پرستيم. چه چيز تازه اي در جهان به وجود آمده و چه حادثه جديدي اتفاق افتاده كه ما بايد دين اجدادمان را كنار بگذاريم و به دين ابداعي و تازه تو روي آوريم؟ يونس گفت: پرده هاي تقليد را از چشم هاي خود برداريد و عقل خود را از حجاب خرافات برهانيد، اندكي فكر كنيد و قدري بيانديشيد. آيا اين بت هايي را كه صبح و شب مورد توجه قرار مي دهيد، در برآوردن حاجات و يا دفع شر و بليات مي توانند شما را ياري كنند، براي شما نفعي دارند و يا مي توانند شري را از شما بر طرف گردانند؟! آيا اين بت ها مي توانند چيزي را خلق و يا مرده اي را زنده نمايند، بيماري را شفا دهند و يا گمشده اي را هدايت كنند؟! آيا اگر من بخواهم به آنها ضرري برسانم مي توانند از اين امر جلوگيري كنند؟ و يا اگر آنها را بشكنم و ريز ريز كنم مي توانند دوباره خود را استوار سازند!

آخرين هشدار يونس(ع)

يونس گفت: چرا از ديني كه شما را به سوي آن دعوت مي كنم روي مي گردانيد و از آن اعراض مي كنيد، در حالي كه اين دين به شما قدرت مي دهد امور خود را اصلاح كنيد، وضع جامعه خود را سامان دهيد و اجتماع خود را تقويت و بهسازي كنيد. دين من شما را امر به معروف و نهي از منكر مي نمايد، ستمگري را مغضوب و صلح و عدالت را تاييد و تمجيد مي كند، امنيت و اطمينان را بين شما به وجود مي آورد، شما را توصيه مي كند كه نسبت به مستمندان مهرباني و به بينوايان لطف روا داريد، گرسنگان را اطعام و اسيران را آزاد سازيد. به عبارتي، دين من، شما را به سعادت و صلابت رهبري مي كند. يونس پيوسته از سر خير خواهي و مهرباني قوم خود را پند و اندرز داد ولي در پاسخ غير از عناد و استدلال هاي جاهلانه چيزي نمي شنيد. مردم نينوا در پاسخ به استدلال يونس گفتند: تو نيز مانند ما بشري و يكي از افراد اجتماع ما هستي، ما نمي توانيم روح خود را آماده پيروي از تو كنيم و گوش به سخنان تو بسپاريم و دعوتت را تصديق بنماييم. دست از دعوت خود بردار و ما را به حال خود واگذار! آنچه تو از ما مي خواهي براي ما قابل پذيرش نيست. يونس گفت: من با زبان خوش و مسامحه با شما سخن گفتم، و با منطق شما را به خير و صلاحتان دعوت كردم، اگر گفتار من در اعماق روح شما اثر كند به هدفي كه به آن اميدوار و به ايماني كه طالب آن بوده ام، رسيده ام؛ ولي اگر دعوت مرا رّد كنيد بايد بدانيد كه بلايي سخت بر شما نازل مي گردد و هلاكت شما نزديك است. به زودي پيش درآمد عذاب را مي بينيد و بايد منتظر عواقب آن باشيد. قوم به يونس گفتند: اي يونس، ما دعوت تو را نمي پذيريم و از تهديد تو نيز هراسي نداريم، اگر راست مي گويي آن عذابي كه ما را از آن مي ترساني بر ما نازل كن! صبر يونس لبريز شد، عرصه بر او تنگ آمد و چون از بحث خود نتيجه اي نگرفت، از آنان نااميد گشت و با خشم و ناراحتي دست از آنان شست و شهر و قوم خود را رها كرد، زيرا هر چه مردم را دعوت كرد، آنان ايمان نياوردند و حجت و برهان او را نپذيرفتند و در آن تفكر و تامل نكردند. بدين ترتيب يونس فكر كرد كه مسئوليت او به پايان رسيده است و آنچه انجام داده كفايت مي كند، در صورتي كه اگر يونس بر دعوت خود پافشاري و اصرار مي كرد و با صبر بيشتر آن را پي گيري مي كرد شايد در ميان مردم نينوا افرادي پيدا مي شدند كه به او ايمان آورند و دعوت او را لبيك گويند و دل به حقيقت بسپارند، از كرده خود پشيمان گشته و توبه كنند، ولي يونس تاب نياورد و به استقبال قضاء و نزول كيفر الهي از شهر خارج شد.

نزول عذاب بر قوم يونس(ع)

هنوز يونس از نينوا دور نشده بود كه مردم اعلام خطر عذاب و پيش درآمد هلاكت خود را ديدند. هواي اطرافشان تيره و تار شد، رنگ رخسار آنها دگرگون گشت و اضطراب آنان را فرا گرفت و بيم و هراس بر آنها مستولي شد. در اين حال دريافتند دعوت يونس حق و هشدارش صحيح بوده است و بدون ترديد عذاب دامنشان را فرا مي گيرد و سرنوشت عاد و ثمود و نوح همانگونه كه شنيده بودند در مورد آنان نيز تكرار خواهد شد. در اين حال دريافتند كه بايد به خداي يونس پناه ببرند و به او ايمان آورند و از گذشته و گناهان خويش توبه نمايند. به همين منظور سر به كوهستان ها و دره ها و بيابان ها نهادند و با آه و ناله و گريه و تضرع به درگاه خدا شتافتند و بين مادران و اطفالشان، و ميان حيوانات و بچه هايشان جدايي افكندند، ناله و فرياد آنان كوه و دشت را پر كرد و شيون مادران و غوغاي چهار پايان در نشيب و فراز كوه و دشت پيچيد! در اين حال خدا بال و پر رحمت خويش را بر سر آنان گشود و ابرهاي عذاب خود را از فراز آنان كنار زد، توبه آنان را قبول كرد و به ناله آنان پاسخ داد، زيرا در توبه خود بي ريا و در ايمان خود صادق بودند و خدا هم عقاب را از آنان برداشت و عذاب خود را بر طرف ساخت و مردم نينوا با ايمان كامل و امنيت خاطر به خانه هاي خود بازگشتند و آرزو كردند كه يونس به جمع آنان باز گردد و در بين آنان به عنوان پيغمبر و رسول، و رهبر و پيشوا زندگي كند. اما يونس نينوا را ترك كرده و آن سرزمين را رها نموده بود و به راه خود ادامه داد تا به دريا رسيد، آنجا عده اي را ديد كه قصد عبور از دريا را داشتند، لذا از آنان اجازه خواست كه با آنان همسفر گردد و بر كشتي ايشان سوار شود. مردم خواست او را با آغوش باز پذيرفتند و او را ارج نهادند و به وي احترام گذاشتند، زيرا آثار بزرگواري و عظمت روح در سيماي او ديده مي شد و پيشاني درخشانش از تقوا و پرهيزكاري او خبر مي داد، اما كشتي هنوز از ساحل دور نشده بود و از خشكي فاصله زيادي نگرفته بود كه دريا طوفاني شد و امواجي سهمگين كشتي را متلاطم ساخت و سرنشينان كشتي فرجام بدي را براي خود پيش بيني مي كردند، چشم ها خيره شده بود و قلب ها به تپش و دست و پاي افراد به لرزه در آمده بود و در اين حال راهي جز سبك كردن كشتي به نظرشان نمي رسيد. مسافرين با يكديگر مشورت كردند كه چه كنند، سپس به توافق رسيدند كه قرعه بياندازند و به نام هر كس افتاد او را به دريا بيافكنند. پس قرعه انداختند و به نام يونس در آمد، ولي به خاطر احترام و ارزشي كه براي او قائل بودند، حاضر نشدند او را به دريا اندازند؛ پس بار ديگر قرعه را تجديد كردند، باز هم به نام يونس در آمد، اما اين بار هم دريغ كردند كه او را به دريا افكنند و براي سومين بار قرعه انداختند و اين بار نيز قرعه به نام يونس در آمد.

يونس(ع) در شكم ماهي

يونس چون ديد سه بار قرعه به نامش در آمد، دريافت كه در اين پيشامد سرّي نهفته است و خدا در اين حادثه تدبير و حكمتي دارد. سپس به اشتباه خود پي برد و دريافت كه قبل از اين كه اجازه هجرت و ترك شهر و مردمش را داشته باشد و پيش از صدور امر الهي، قوم و ديار خود را ترك كرده است. به همين جهت خود را در ميان دريا انداخت و جان خويش را تسليم امواج خروشان دريا كرد و در اعماق دريا و در آغوش متلاطم امواج و ظلمت دريا فرو رفت. در اين هنگام خدا به ماهي بزرگي دستور داد يونس را ببلعد و او را در شكم خود مخفي سازد ولي نبايد گوشت او را بخورد و استخوانش را بشكند، زيرا او پيغمبر خداست كه دچار عجله و ترك اولايي شده و از تعجيل خود نادم و پشيمان است. سپس ماهي را وحي كرد يونس امانتي است در شكم تو و هر گاه خدا دستور داد بايد او را سالم تحويل دهي. يونس در شكم ماهي قرار گرفت و ماهي امواج را شكافت و در اعماق تيره دريا فرو رفت، عرصه بر يونس تنگ آمد و غم و اندوه وجودش را فرا گرفت و در اين حال از درگاه خداي يكتا استمداد طلبيد و به ياور مصيبت زدگان و دادرس ستمديدگان پناه آورد؛ خدايي كه رحمان و رحيم، توبه پذير و بخشنده گناهان است. يونس "در قعر دريا و تاريكي هاي آن فرياد برآورد: اي معبود سبحان، خدايي غير از تو نيست. بار خدايا! تو منزهي و من درباره خود از ستمگرانم!" خدا دعاي يونس را به اجابت رساند و به ماهي فرمان داد كه ميهمان خود را در ساحل دريا بگذارد، زيرا كه او كيفر مقدر و مدت حبسش را به پايان رساند. ماهي يونس را با بدني لاغر و نحيف كنار ساحل انداخت، رحمت خدا او را دريافت و بوته كدويي بالاي سرش روييد، يونس از ميوه آن خورد و در سايه اش آرميد تا نيروي خود را باز يافت و به زندگي اميدوار شد. سپس خدايتعالي به او وحي كرد " به شهر خود باز گرد و به جمع بستگان و طايفه خود بپيوند، زيرا آنها ايمان آورده اند، بت ها را كنار گذاشته و اكنون در جستجوي تو و منتظر بازگشت تو هستند." يونس به شهر خود بازگشت و با تعجب ديد آنهايي كه به هنگام هجرت يونس به پرستش بت ها كمر بسته بودند، اكنون زبانشان به ذكر خدا باز شده است و خداي يكتا را سپاس و ستايش مي كنند.

منبع: قصه هاي قرآن

حکایت

در بیان نصیحت

 ای درویش ! عاقلان چون دانستند که حال چنین است که بیشتر کارهای ایشان را پیش از آمدن ایشان ساخته اند و پرداخته اند ، راضی و تسلیم شدند ، و به داده خدای تعالی قناعت کردند ، و از خود و دیگران آن چه ننهاده بودند ، طلب نکردند ، و در هر که استعداد کاری مشاهده کردند ، وی را بر آن کار داشتند ، تا مال ایشان و عمر وی ضایع نشود ، و سعی هر دو مشکور باشد .

 ای درویش ! اگر به آن چه داری راضی شوی ، و شکر آن چیز بگذاری ، و آن را به غنیمت داری ، همیشه مجموع دل و آسوده خاطر باشی . و اگر به آن چه داری ، راضی نشوی ، و طلب زیادت کنی ، همیشه پراکنده خاطر و در زحمت باشی ، از جهت آن که بایست نهایت ندارد . و آن عزیز از سر همین نظر فرموده است .

اگر کنی طلب نا نهاده رنجه شوی                   و گر بداده قناعت کنی بیاسایی

 ای درویش ! به یقین بدان که فراغت و جمعیّت در ترک است ، هر کجا ترک بیشتر ، فراغت و جمعیّت بیشتر . و الحمد لله ربّ العالمین

            

در بیان استعداد و سعی

بدان که می گویند که ما را به یقین معلوم شد که آدمی در استعداد خود مجبور است و در افعال و اقوال خود مختار است ، امّا برین سخن یک سوال دیگر می کنند و می گویند که چون در نطفه آدمی نوشته است که این فرزند سعید است یا شقی است ، عالم است یا جاهل است ، توانگر است یا درویش است ، فراخ روزی است یا تنگ روزی است ، و مانند این ، می بایست که این ها وی را حاصل بودی ، و نیست ؛ یعنی هر چیز که در نطفه این فرزند نوشته است ، می بایست که بی سعی و کوشش این فرزند وی را حاصل بودی ، و نیست ، و چون به سعی و کوشش وی موقوف است ، تا آن چیز که در نطفه وی نوشته است به وی رسد ، چه فرق باشد میان وی و دیگر فرزندان که ننوشته است در نطفه ایشان ؟

 جواب . بدان که در نطفه آدمی علم و مال و جاه و رزق و مانند این ننوشته است ، یعنی در نطفه آدمی ننوشته است که این فرزند علم چند آموزد و چون آموزد ، و مال چند حاصل کند و چون حاصل کند ، و در جمله چیزها هم چنین می دان . در نطفه آدمی استعداد تحصیل علم و حکمت ، و استعداد تحصیل مال و جاه نوشته است . چون استعداد تحصیل علم و حکمت در نطفه این فرزند نوشته است ، علم و حکمت نصیب این فرزند است ، امّا موقوف است به سعی و کوشش این فرزند؛ و در جمله چیزها هم چنین می دان . و تفاوت میان این فرزند و دیگر فرزندان آن باشد که تحصیل علم و حکمت ، یا تحصیل مال و جاه برین فرزند آسان باشد ؛ به اندک سعی و کوشش که این فرزند کند به مقصود و مراد برسد ، از جهت آن که نصیب خود می طلبد ، یعنی چیزی می طلبد که وی را از برای آن چیز آفریده اند : (( کلّ میسّر لما خلق له )) به خلاف فرزندان دیگر که در نطفه ایشان این استعداد ننوشته است . تحصیل علم و حکمت یا تحصیل مال و جاه بر ایشان دشوار باشد ، و با آن که دشوار باشد ، بی فایده بود . از جهت آن که چیزی می طلبند که ایشان را از برای این چیز نیافریده اند .



در بیان آن که آدمی در کردن افعال

 بدان که در اوّل این رساله گفته شد که نطفه آدمی لوح محفوظ آدمی است ، از جهت آن که هر چیز که در آدمی پیدا آمد ، آن جمله در نطفه وی نوشته بودند ، و هر چیز که در نطفه آدمی نوشته است ، آدمی در آن مجبور است . پس هر سوالی که در رساله اوّل می کردند ، یعنی ماقبل این ، درین رساله هم می کنند ؛ یعنی اگر آدمی در رنج ، و راحت ، و سعادت ، و شقاوت ، و طاعت ، و معصیت و توانگری ، و درویشی مجبور است ، سعی و کوشش آدمی و پرهیز و احتیاط آدمی از برای چیست ، و دعوت انبیا و تربیت اولیا چراست ؟ و تدبیر عقلا و معالجت حکما را فایده چیست ؟

 جواب . بدان که این مسئله همان مسئله است که در رساله ماقبل گفتیم که هر چیز که در عالم علوی ، که لوح محفوظ عالم سفلی است ، نوشته است به طریق کلی نوشته است ، نه به طریق جزوی . به این سبب ما را به این چیزها اختیار است ، یعنی حاصل کردن آن چیزها خود را ، و دفع کردن آن چیزها از خود به سعی و کوشش ما باز بسته است . درین رساله همان می گوییم ، یعنی هر چیز که در نطفه آدمی به طریق کلی نوشته است ، ما در آن چیزها مختاریم ، و هر چیز که در نطفه آدمی به طریق جزوی نوشته است ، ما در آن چیزها مجبوریم .

 چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که در نطفه آدمی جسم و روح آدمی ، و استعداد و افعال آدمی نوشته است ، و آدمی در بودن جسم و روح خویش مجبور است ، و در بودن استعداد خود هم مجبور است ؛ امّا در کردن افعال خود مختار است ، از جهت آن که جسم و روح و استعداد آدمی در نطفه آدمی به طریق جزوی نوشته است ، و افعال آدمی به طریق کلی نوشته ، یعنی کمّیت و کیفیّت  روح و جسم و استعداد در نطفه نوشته است ، و جسم و روح و استعداد آدمی مقدّر است ، امّا کمیّت و کیفیّت افعال در نطفه ننوشته است ، و افعال آدمی مقدّر نیست .



در بیان ازمنه اربعه

 بدان که گفته شد که به سبب گردش افلاک و انجم و اتّصالات ایشان در هر زمانی خاصیّتی پیدا می آید ، و هر زمانی شایسته کاری می گردد . چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که آن زمان که نطفه در رحم می افتد ، و آن زمان که صورت فرزند پیدا می آید ، و آن زمان که حیات به فرزند می پیوندد ، و آن زمان که فرزند از شکم مادر بیرون می آید ، این هر چهار زمان اثرهای قوی و خاصیّت های عظیم دارد در احوال فرزند ، و با وجود این هر چهار زمان ، آن فرزند سعی و کوشش بسیار کند در تحصیل علوم ، و با وجود سعی و کوشش بسیار اتفاقات حسنه دست دهد ، آن فرزند در علوم یگانه شود ، بلکه در علم و حکمت پیشوا گردد ، و صاحب مذهب یا صاحب ملت شود . و اگر چنان اتفاق افتد که این چهار زمان دلیل باشند بر مال و جاه آن فرزند ، و با وجود این هر چهار زمان آن فرزند سعی و کوشش بسیار کند در تحصیل مال و جاه ، و با وجود سعی و کوشش بسیار اتفاقات حسنه دست دهد ، آن فرزند یگانه شود در مال و جاه ، بلکه پادشاه گردد و پادشاهی باشد با لشکر بسیار و خزینه تمام . و اگر بر عکس این اتفاق افتد که گفته شد ، بر عکس این باشد که گفته شد ، یعنی اگر چنان باشد که این هر چهار زمان دلیل باشند بر نحوست و بی چیزی آن فرزند ، آن فرزند هر چند مال و جاه بسیار به میراث بگیرد ، در چند روز هیچ به وی نماند ؛ و هر چند سعی و کوشش بسیار کند در طلب قوت یک روزه ، بی فایده باشد و میسر نشود . اگر قوت بامداد باشد ، شبانگاه نبود ، و اگر شبانگاه باشد بامداد نبود . و اگر چنان اتفاق افتد که این چهار زمان دلیل باشند بر اخلاق نیک آن فرزند ، آن فرزند بغایت متواضع و حلیم و کریم و عادل و با دیانت و راحت رسان شود ، و راست شود ، و راست گوی و نیک کردار باشد . و اگر چنان اتفاق افتد که این چهار زمان دلیل باشند بر اخلاق بد آن فرزند ، آن فرزند بغایت سفیه و بخیل و ظالم و بی دیانت و آزار رسان باشد ، و دروغ گوی و بد کردار بود . و در جمله احوال فرزند این چنین می دان ، هم چون زهد و ترک و حرص و طمع و تقوی و صلاحیت و فسق و فجور و مانند این .

 ای درویش ! این چنین کم افتد که این هر چهار زمان اقتضای یک چیز کنند ، این به نادر در هر وقتی یکی این چنین می افتد ، و در هر اقلیمی یک این چنین باشد . باقی در اکثر اوقات و اغلب ازمان این چهار زمان مختلف اند ، و احوال آن فرزند مختلف باشد ، یعنی اگر چنان اتفاق افتد که دو زمان اوّل دلیل باشند بر سعادت فرزند ، و دو زمان آخر دلیل باشند بر شقاوت فرزند ، آن فرزند در اوّل عمر به مراد بر آید ، و در آخر عمر به نامرادی بگذراند ؛ و اگر بر عکس این باشد ، بر عکس بود . و اگر چنان اتفاق افتد که این چهار زمان مختلف باشند ، احوال آن فرزند هم مختلف باشد ، از اوّل عمر تا به آخر عمر افتان و خیزان بگذراند . این است بیان لوح محفوظ عالم صغیر .

در بیان آن که در بعضی چیزها آدمی

 بدان که لوح محفوظ عالم صغیر نطفه است ، از جهت آنکه هر چیز که در آدمی پیدا آید ، آن جمله در نطفه وی نوشته بود ، هم چون سعادت ، و شقاوت ، و دیانت ، و امانت ، و خیانت و زیرکی و حماقت و بخل و سخاوت و همّت عالی ، و خساست ، و توانگری ، و درویشی ، و مانند این ، جمله با نطفه آدمی همراه است ؛ و آدمی را دفع این ها از خود به هیچ وجه ممکن نیست ، و آدمی در این ها مجبور است .

پس هر که سعید است ، سعادت از شکم مادر با خود آورده است ؛ و هر کس شقی است ، شقاوت از شکم مادر با خود آورده است : (( السعید من سعد فی بطن امّه و الشقیّ من شقی فی بطن امّه )) . و این چنین که در سعادت و شقاوت دانستی ، در جمله احوال فرزند هم چنین می دان . و این جمله در نطفه آدمی نوشته است . و سبب این نوشته آن است که جمله کارهای عالم سفلی باز بسته است به عالم علوی ، و هر چیز که در عالم علوی نوشته است ، در عالم سفلی آن پیدا خواهد آمدن . پس این ها که در نطفه پیدا آمد ، از آن بود که در عالم علوی نوشته بود ؛ امّا در عالم علوی به طریق عموم نوشته بود ، نه به طریق خصوص ، و در نطفه به طریق خصوص نوشته شد . لاجرم دفع آن از خود ممکن نیست ، و دفع این از خود ممکن نیست .



در بیان لوح محفوظ عالم صغیر

امّا بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان ازین بیچاره در خواست کردند ، که می باید که در لوح محفوظ عالم صغیر رساله یی جمع کنید ، و لوح محفوظ عالم صغیر را به شرح تقریر کنید . در خواست ایشان اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و ذلل نگاه دارد :(( انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )).

حکایت

جرقه هدايت

شناختن حق و پى‏بردن به آن هميشه آسان نيست و چه بسا در بسيارى موارد چون جستن راه در تاريكى شب دشوار باشد. ولى اگر كسى به راستى جوينده باشد، چه بسا از نشانى كوچك، پى به حقيقتى بزرگ ببرد و عاقبت يابنده گردد.

ابوطفيل، عامر بن واثله، در دوران زندگانى رسول خدا (ص) سن چندانى نداشت و از درك محضر پرفضيلت آن جناب بى‏بهره مانده بود، ولى در سنين نوجوانى، هنگامى كه حضرت امير(ع) از صحنه اجتماع كنار زده شده بود و ديگرانى بر مسند خلافت نشسته بودند، او در پى حقيقتى گمشده بود تا به راز خلافت رسول خدا (ص) پى ببرد، سرانجام، او در هنگام بيعت مردم با عمر، در مسجد شاهد ماجرايى جالب شد.

حضرت على (ع) در گوشه‏اى از مسجد نشسته بود. عمر نيز در گوشه‏اى ديگر نشسته بود. در اين هنگام، جوانى از نجيب زادگان يهود كه از نوادگان هارون، برادر موسى بود، با لباس‏هايى زيبا وارد مسجد شد و پيش عمر رفت و از او پرسيد:

- آيا تو در ميان مسلمانان به قرآن و دستورهاى پيامبر اسلام (ص) داناترينى؟

عمر سرش را پايين انداخت و چيزى نگفت. جوان يهودى دوباره پرسش خود را مطرح كرد، عمر از او خواست كه مطلب خود را در ميان بگذارد و او گفت:

- من در حقانيت دين خود به شك افتاده‏ام.

عمر فهميد كه مى‏خواهد درباره اسلام چيزهايى بداند و تحقيقى كند، لذا بهترين راه را به او نشان داد:

- نزد آن جوان برو.

- او كيست؟

- على بن ابى طالب، پسر عموى رسول خدا، پدر حسن و حسين، فرزندان رسول خدا، و شوهر فاطمه دختر رسول خدا .

جوان يهودى نزد حضرت على (ع) رفت و مطالبى از حضرتش پرسيد. آن حضرت با اين شرط كه اسلام بياورد پاسخ او را چنان كه بايد، داد. جوان يهودى پس از آن كه با دقت به سخنان دلنشين آن حضرت گوش سپرد، پرسيد:

- پس از محمد چند امام عادل خواهد بود؟ منزل او در كدام بهشت است؟ همنشين او در بهشت كيست؟

حضرت پاسخ داد:

- اى يهودى، محمد (ص) دوازده جانشين دارد. آنان امامان عادل هستند. يارى نكردن مردم زيانى به آن‏ها نمى‏رساند و از مخالفان خود نمى‏هراسند آن‏ها در راه دين، از كوه‏هاى استوار زمين استوارترند. منزل محمد (ص) در بهشت عدن است وآن دوازده امام عادل با او هستند.

جوان يهودى كه پيش‏تر چيزهايى درباره پيامبر آخرالزمان در كتاب‏هاى دينى يهود خوانده بود، با شنيدن سخنان حضرت على (ع) گفت:

- به خدايى كه معبودى جز او نيست سوگند مى‏خورم كه راست مى‏گويى. من اين گفته‏ها را در كتاب پدرم هارون كه با خط خود او و به املاى موسى است، يافته‏ام.

سپس از آن حضرت درباره مدت عمر و چگونگى شهادت او پرسيد و چون همه سخنان آن حضرت را برابر آن چيزى يافت كه ازدين خود آموخته بود، از خوشحالى فرياد زد وشهادتين را بر زبان آورد و مسلمان شد. سپس خطاب به حضرت على (ع) گفت:

- شهادت مى‏دهم كه تو وصى و جانشين پيامبرى و سزاوار برترى بر همه مردمى و كسى بر تو برترى ندارد .

بعد همراه حضرت على (ع) به منزل آن حضرت رفت تا براى فراگيرى احكام اسلام زانوى ادب بر زمين زند.

ابوطفيل تمام سخنان مرد يهودى و پاسخ‏هاى حضرت على (ع) را شنيد و ديد كه عمر پاسخ دادن به آن يهودى را به آن حضرت واگذار كرد و پايان خوش ماجرا را نيز به خوبى مشاهد كرد. از اين روى به حضرت على (ع) علاقه‏مند شد و محبت او چنان در دلش جاى گرفت كه پس از شنيدن سخنان برخى از ياران رسول خدا درباره جانشينى رسول خدا (حديث غدير) و ديگر فضيلت‏هاى او، يكى از شيعيان برجسته امير مؤمنان شد و پله‏هاى معرفت را يكى پس از ديگرى پيمود.


1- بحارالانوار، ج 36، صص 377 - 379 و ج 10، ص 20 و ج 30، ص 104 ؛ قاموس الرجال، ج 4، ص .86


ياد ياران ، مرتضى بهرامى ، مركز تحقيقات اسلامى جانبازان

 

حکایت

 

شفقت پدري

 

در روزگار سليمان(ع) مردي بيامد به حضرت سليمان(ع) چشم بسته و از فرزند پسر به او شكايت كرد. گفت: يا رسول الله ! درخانه نماز مي كردم. فرزندم به در خانه آمد و دربكوفت. من درنمازبودم و نتوانستم كه در بگشايم. او را ساعتي درنگ افتاد.چون نماز بكردم و در بگشايم، فرزند سست بود، درآن بي عقلي و مستي، تپانچه اي (ضربه اي) بر روي من زد و چشمم نابيناكرد و يك چشم من كور شد.سليمان (ع) آن پسر بخواند و گفت: اين چه كردي؟ گفت: در آن وقت كه من  آن اينگونه نمودم، عقل با من نبود. اكنون اگر به بي عقلي،  چشم پدر را نابينا و تباه كردم، قصاص چشم او از دست خود بستانم . ارد بر شد و بر دست راست خود نهاد و دست خود را  از ساعد برانداختن و جدا كردم. گفت: دست كه با پدر، این معامله و بي حرمت كند. بريده به.چون پدر آن بديد، رقت پدري در دلش پديد آمد. گفت: جان پدر از براي چشم من، چرا خود را این عقوبت كردي؟ هزار چشم من فداي يك دست تو باد. فرزند گفت: اي پدر! از براي دست من غم مخور. هزاردست من فداي چشم تو باد.سليمان در عجب بماند. گفت: ندانم در شفقت این پدر نگرم كه چشم را فداي دست پسر كردم يا در حرمت این پسرنگرم كه دست رافداي چشم پدر كردم.در ساعت جبرئيل آمد از حضرت رب العالمين و گفت: اي نبي الله! ملك تعالي

 تو را سلام  مي كند و مي گويد: عجب نه از آن پدر كه چشم، فداي دست پدر همي كند، نه از آن پسر كه دست، فداي چشم پدر همي كند؛ عجب  بر من كه در اين ساعت، به رحمت، به بركردم تا عالميان بدانند كه من كه آفريدگارم، بندگان خود را دوست دارم. من آن خداوندم كه به رافتي از گناه پدر در گذرم و به حرمتي از جفاي پسر در گذرم، حال اگر كسي به درگاه ما طواف كند، از كرم كي روا دارم كه او رابه آتش بسپارم. اگر مطيعي،بيا كه تو را پذيرفتم و گر عاصي اي، بيا كه تو آمرزگارم.

 

حکایت

  

 غيبت

 

آورده اند كه در مدينه زني بود در عهد رسول خدا (ص) كه آن زن دايم روزه داشتي و غيبت كردي. روزي به خدمت حضرت رسول (ص) آمد. حضرت فرمود: چرا دايم در گرسنگي بسر ميبري و چيزي نميخوري؟ آن زن گفت: يا رسول الله (ص) روزه مي دارم. حضرت فرمود كه تو روزه نداري، عبث گرسنگي ميخوري كه زبان خود را از غيبت و فحش نگه نمي داري. آن زن به خانه رفت و تا سه روز خاموش بود. حرف نزد و از خانه بيرون نيامد و حرف لغوي بر زبان نياورد. مرتبه ديگر به خدمت آن حضرت رفت. حضرت فرمود كه امروز روزه تو صحيح است كه زبان را به بد گفتن و غيبت آلوده نساختي. بدان كه روزه داشتن طعام و آب نخوردن تنها نيست. بلكه زبان خود را از فحش و غيبت نگاه بايد داشت كه روزه صحيح آن است كه جمله اعضا وجوارح خود را به خصوص زبان را از غيبت و هرزه نگاه داري و از آنچه تو را منع و نهي كرده اند باز داري.

تو مكن غيبت و دروغ مگوي                                

                         دل خود را ز بغض و كينه بشوي

 

 

حکایت

                                            

                                  سه حكايت در فوايد خاموشي

 

حكايت 1

بازرگاني را هزار دينار خسارت افتاد. پسر را گفت: نبايد كه اين سخن با كسي در ميان نهي. گفت: اي پدر فرمان تو راست؛ نگويم و لكن خواهم مرا بر فايده اين مطّلع گرداني كه مصلحت در نهان داشتن چيست؟ گفت: تا مصيبت دو نشود يكي نقصان مايه و ديگر شماتتِ همسايه.

مگوي اندهِ خويش با دشمنان                 كه لا حول گويند شادي كنان

 

حكايت 2

جالينوس ابلهي را ديد دست در گريبانِ دانشمندي زده و بي حرمتي همي كرد. گفت: اگر اين نادان نبودي كارِ وي با نادانان بدين جا نرسيدي.

دو عاقل را نباشد كين و پيكـار            نه دانايــي ستيــزد با سبكســار

اگر نادان به وحشت سخت گويد            خردمندش به نرمي دل بجويــد

دو صاحبــدل نگهدارنـد مويــي              هميدون سركشي و آزرم جويي

و گر بر هر دو جانب جاهلانند                  اگــر زنجيـر باشـد، بگسلانــند

 يكي را زشت خويي داد دشنام        تحمل كرد و گفت: اي خوب فرجام

بتر زانم كه خواهي گفتن، آني        كه دانم، عيبِ من چـون من ندانــي

   

حكايت 3

 يكي را از حكما شنيدم كه مي گفت: هرگز كسي به جهلِ خويش اقرار نكرده است مگر آن كس كه چون ديگري در سخن باشد، همچنان ناتمام گفته، سخن آغاز كند.

سخن را سر است اي خردمند و بُن          نگويد سخن در ميان سُخــن

خداوند تدبير و فــرهنگ و هــوش              نگويد سخن، تا نبيند خموش

 

 

منبع:‌ گلستان سعدي/ براساس نسخه فروغي

 

حکایت

 

داستان غرانيق به چه صورتي است آيا واقعيت تاريخي دارد و سرچشمه اين داستان چگونه است؟

 

عمرو بن لحي، رئيس قبيله خزاعه اولين کسي است که بر کعبه بت نصب کرد و اولين بتي که او در داخل کعبه نهاد بتي به نام هبل بود و پس از آن بت هاي ديگري در داخل خانه خدا قرار دادند. همين عمرو بن لحي بود که مردم مکه را براي عبادت بت دعوت کرد و او بت هبل را در زماني که متولي کعبه بود از شام آورد (الميزان، ج 3، ص 362 - سيره ابن هشام، ج 1، ص 79 - بحارالانوار، ج 51، ص 291، ح 5). بت منات را هم عمرو بن لحي از شام آورد (بحار، ج 51، ص 291، س 9). عمرو بن لحي در ميان قبيله خود محترم و مطاع بود و مردم سخن او را مي پذيرفتند (البدايه والنهايه، ج 2، ص 187) و براي همين عمل او در ميان قبيله مورد پذيرش بود. عمرو بن لحي اولين کسي است که دين حضرت اسماعيل(ع) را تغيير داد و در ميان مردم بت پرستي را رواج داد (سيره ابن هشام، ج 1، ص 79). اهل هر خانه از عرب بتي داشت که آن را در منزل عبادت مي کردند، هنگامي که به سفر مي رفتند خود را براي تبرک به آن مي چسباندند و وقتي که از سفر برمي گشتند، اول آن بت را مسح مي کردند (سيره ابن هشام، ج 1، ص79). يکي از بت هاي معروف عرب جاهلي بت عزي است. اين بت متعلق به قريش و بني کنانه بود و در محلي در مسير مکه به عراق نزديک «ذات عرق» قرار داشت. بت عزي نگهبانان و خادماني از بني شيبان داشت (سيره ابن هشام، ج 1، ص 86 و بلوغ الارب في معرفه احوال العرب، ج 2، ص 202). قبيله ثقيف بتي به نام لات داشت و در طائف قرار داشت. لات نگهباناني از بني معتب داشت و بني معتب شاخه اي از ثقيف هستند (سيره ابن هشام، ج 1، ص 87 - بحار، ج 9، ص 157). قبيله هاي اوس و خزرج بت منات را مي پرستيدند. محل بت منات ساحل درياي سرخ در ميان مکه و مدينه بود (سيره ابن هشام، ج 1، ص 87) عرب جاهليت پيش از اسلام به بت هاي لات، منات و عزي اهميت خاصي قائل بودند. آنان به هنگام طواف خانه خدا از آن بت ها به اين صورت ياد مي کردند: «واللات والعزي و مناه الثاله الاخري فانهن الغرانيق العلي و ان شفاعتهن لترتجي؛ لات، عزي و منات پرندگان زيبا و والامقامي هستند که ما اميد شفاعت آنان را داريم» (بلوغ الارب في معرفه احوال العرب، ج 2، ص 202 و 203). در قرآن اين سه بت ذکر شده و مورد نکوهش و مذمت قرار گرفته است. در قرآن مي خوانيم: «أفرأيتم اللات والعزي. و مناه الثاله الاخري. ألکم الذکر و له الانثي. تلک اذا قسمه ضيزي. ان هي الا اسماء سميتموها انتم و آبائکم ما انزل الله بها من سلطان؛ آيا بت هاي لات، عزي و منات، تمثال دختران خدا هستند و منشأ سود و زيان براي شما مي باشند؟ آيا سهم شما پسر است و سهم خدا دختر؟! اين که تقسيمي غيرعادلانه است. اين بتها فقط نام هايي هستند که شما و پدرانتان ساخته ايد و خداوند دليل و حجتي بر آن نازل نکرده است» (نجم، آيات 19 - 23 - ترجمه از تفسير نمونه، ج 22، ص 516 ). همانطوري که ملاحظه مي کنيد خداوند با اين آيات بت هاي سه گانه لات، عزي و منات را نکوهش مي کند و مي گويد که اينها نام هاي بي محتوا هستند و قرآن مي گويد: «ان يتبعون الا الظن و ما تهوي الانفس و لقد جائهم من ربهم الهدي؛ اين کافران پيرو گمان و هواهاي نفساني خود هستند در حالي که خداوند براي هدايت اينها پيامبر فرستاده است و بايد گوش به حرف او بدهند». [اين آيه در ادامه همان آياتي است که بتها را محکوم مي کند]. افسانه غرانيق مربوط به همين آيات است واصل افسانه به اين صورت است که وليد بن مغيره، عاص بن وائل، اسود بن مطلب، و اميه بن خلف با پيامبر خدا ملاقات کردند و گفتند: اي محمد! بياييد خدايان يکديگر را عبادت بکنيم، ما خداي تو را و تو هم خدايان ما را و ما تو را در همه کارهاي خود شريک مي کنيم. در اين صورت اگر آنچه تو آورده اي بهتر از دين ما باشد ما هم در اين امر خير شريک شده ايم و اگر آنچه ما داريم بهتر از دين تو باشد، تو در اين امر خير شريک شده اي». وقتي که مشرکان چنين پيشنهادي مطرح کردند از سوي خدا سوره کافرون نازل شد و جواب مشرکان را داد. «قل يا ايها الکافرون. لا اعبد ما تعبدون. ولا انتم عابدون ما اعبد. ولا انا عابد ما عبدتم. ولا انتم عابدون ما اعبد. لکم دينکم ولي دين؛ بگو اي کافران! آنچه را که شما مي پرستيد من نمي پرستم. شما نيز پرستنده معبود من نيستيد. من نيز پرستنده معبود شما نيستم. شما را دين خود و مرا دين خودم». وقتي پيامبر اسلام اين سوره را خواند کافران نااميد شدند و رفتند. سازندگان افسانه غرانيق مي گويند: پيامبر اسلام علاقه زيادي به خير و صلاح قوم خود داشت و آرزو مي کرده که به هر وسيله اي شده قومش به او نزديک شوند و فرار نکنند. وقتي پيامبر اعراض قوم خود را ديد بر او خيلي سخت آمد و در دل خود آرزو مي کرد کاش آيه اي نازل شود و بين او و قومش را اصلاح کند. به دنبال اين آرزو، آيه هاي سوره نجم نازل شد و پيامبر اسلام سوره نجم را براي مردم مشرک مي خواند. از اول سوره نجم شروع به خواندن کرد تارسيد به اين آيات: «أفرأيتم اللات والعزي. و مناه الثاثه الاخري» وقتي که پيامبر اين آيات را خواند شيطان فوري دو جمله معروف ميان بت پرستان را به زبان پيامبر جاري ساخت و از دهان پيامبر آن دو جمله توسط شيطان خارج شد و آن دو جمله اينها هستند: «تلک الغرانيق العلي و ان شفاعتهن لترتجي» اين جمله ها را بت پرست ها درباره بت هاي سه گانه لات، عزي و منات مي گفتند. وقتي مشرکان مکه اين دو جمله را شنيدند فکر کردند که پيامبر پيشنهاد آنان را پذيرفته و به بت هاي آنها احترام مي کند. به اين جهت آنان بسيار خوشحال شدند. رسول خدا آيات سوره نجم را خواندند تا به آيه سجده رسيدند، همه مسلمانان و مشرکان به سجده افتادند و وليدبن مغير در اثر پيري نتوانست خم شود تا سجده کند بلکه مشتي از خاک را برداشت و بر آن سجده کرد. قريش شادمان شدند و گفتند: محمد خدايان ما را به نيکي ياد کرده است. جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمد! چه کار کردي؟! چرا آنچه را که از سوي خدا نياورده بودم براي مردم خواندي؟! پيامبر بسيار ناراحت شد و ترسيد و خداوند آيه اي نازل کرد و پيامبر از ترس رها شد (تاريخ طبري، هشت مجلدي، ج 2، ص 75 و 77). داستان غرانيق طولاني است و ما همين قدر را آورديم. اين داستان را مخالفان پيامبر و اسلام ساخته اند تا بلکه از امواج گسترش دين اسلام بکاهند و هيچ محقق و دانشمندي در ساختگي بودن آن ترديدي ندارد. برخي از دلايل ساختگي بودن به اين صورت است: 1. قرآن مي گويد: «ان عبادي ليس لک عليهم سلطان؛ خداوند به شيطان مي گويد: تو بر بندگان من هيچگونه سلطه اي نداري» (اسراء، آيه 65). اين آيه مي رساند که شيطان نمي تواند در دل بندگان کامل خدا نفوذ کند و خداوند همواره حافظ دل آنان است. 2. در قرآن آمده است: «انه ليس له سلطان علي الذين آمنوا و علي ربهم يتوکلون؛ شيطان بر بندگان مؤمن و آنان که بر خدا توکل مي کنند، هيچگونه سلطه اي ندارد» (نحل، آيه 99). براساس اين آيه آنان که در مرحله ايمان به خدا و توکل هستند از دسترس شيطان دور هستند و شيطان نمي تواند در آنها نفوذ داشته باشد. 3. قرآن از زبان شيطان چنين نقل مي کند: «لأغوينهم اجمعين. الا عبادک منهم المخلصين؛ خدايا همه انسانها را گمراه مي کنم جز بندگان مخلص تو» (حجر، آيه 39 و 40). اين آيه هم مي رساند که شيطان نمي تواند بندگان مخلص خدا را گمراه کند و در دل آنان نفوذ کند. در ميان انسان ها کسي در بندگي خدا، ايمان به خدا، توکل بر خدا و اخلاص به مقام پيامبر اسلام نمي رسد پس او که کاملترين انسان است، از فريب شيطان محفوظ است. 4. آيات اول همين سوره به صراحت اين داستان را رد مي کند. چون اين آيات مي گويد: «و ما ينطق عن الهوي. ان هو الا وحي يوحي؛ پيامبر بر اساس هواي نفس سخن نمي گويد او فقط آنچه را که به او وحي مي شود مي گويد» (نجم، آيه 3 و 4). اين آيه هم نشان مي دهد که پيامبر جز وحي چيز ديگري نمي گويد. 5. آيات اول اين سوره، در نکوهش بت هاي لات، عزي و منات است و اين سه بت را محکوم مي کند و اين آيات که نکوهش بت هاي سه گانه است با آن دو جمله که در مدح اين بتهاست نمي سازد و به سخن ديگر سياق سوره با اين دو جمله نمي سازد (حياه محمد، ص 128، محمد حسين هيکل). کدامين انسان عاقل مي تواند چنين بگويد: «اين بت هاي سه گانه، ساختگي هستند، ارزش و اعتباري ندارند، بي محتوا و بي واقعيت هستند، اين بتها زاييده گمان شما و پدران شماست. اين بت ها والا مقام مي باشند وما را به بهشت مي برند» آيا هيچ عاقلي به اين صورت سخن مي گويد؟! اگر آن دو جمله (فانهن الغرانيق العلي و ان شفاعتهن لترتجي) به آيات سوره نجم اضافه شود، آن آيات، مانند اين جمله ها مي ماند. پيامبر فصيح ترين انسان است و به آن صورت سخن نمي گويد و شنوندگان، سخن شناسان قوي و ماهر بودند و اگر آنان از پيامبر چنين سخني مي شنيدند پيامبر را محکوم مي کردند. 6. راستي و درستي حضرت محمد(ص) زبانزد خاص و عام بود و اگر کسي پيامبر اسلام را بشناسد يقين مي کند که پيامبر اسلام هيچ گاه به خدا دروغ نمي بندد و آنچه از خدا نرسيده به خدا نسبت نمي دهد. اصلا کمالات پيامبر اجازه صدور چنين نسبتي را نمي داد. 7. پيامبر اسلام دست از همه چيز برداشت، همه منصب ها و ثروت هايي را که به او پيشنهاد مي شد، رد کرد، آزار و اذيت بي حد مشرکان را به جان خريد، شکنجه ها را تحمل کرد و در برابر همه کافران ايستاد، آيا چنين فردي مي شود يک مرتبه از بت پرستي ترويج کند و بت ها را مدح کند؟! 8. راويان داستان ضعيف و خود داستان از سوي دشمنان اسلام پخش شده است همان طوري که خود محمد بن اسحاق گفته است (تفسير کبير، ج 23، ص 50 - حياه محمد، ص 125).

 

نام پدر حضرت ابراهيم چيست ؟ آيا آزر پدر ايشان بوده يا عمويش؟

كلمه «اب» در لغت عرب به معناي كسي است كه سبب به وجود آمدن چيز ديگر يا اصلاح آن شود. بنابراين هم به پدر, اب گفته مي شود و هم به كسي كه سرپرستي ديگري را بر عهده دارد, اگر چه پدر او نباشد. هم چنين به رئيس و رهبر يك جمعيت , اب گفته مي شود. چنان كه فارسي زبانان نيز چنين استعمالاتي دارند. كلمه «ابيه» در آيه «و اذ قال ابراهيم لأبيه آزر...» و امثال آن به معناي پدر صلبي (سبب ايجاد او باشد) نيست , به دلايل زير: 1- مورخان نام پدر حضرت ابراهيم (ع ) را «تارخ» يا «تارح» ذكر كرده اند. در حالي كه در اين آيات سخن از شخصي به نام «آزر» است . 2- در قرآن مواردي ذكر شده كه منظور از «اب» پدر صلبي نيست. مثل سخن يوسف (ع ): «واتبعت مله آبائي ابراهيم و اسحاق و يعقوب», (يوسف , آيه 38). در حالي كه پدر يوسف , يعقوب است و اسحاق پدر يعقوب و ابراهيم پدر اسحاق است نه يوسف و مثل آيه 133 سوره بقره . 3- رواياتي داريم كه در آن بيان شده است : «آزر» عمو يا پدربزرگ مادري حضرت ابراهيم بوده است. 4- از همه مهم تر اين كه اين مطلب از خود قرآن نيز به دست مي آيد. توضيح اين كه خداوند در سوره «بقره», آيه 114 مي فرمايد: «هيچ پيغمبري و هيچ موصمني حق ندارد براي مشركيني كه روشن شده اهل دوزخند, طلب آمرزش كند, اما طلب آمرزش ابراهيم (ع ) براي آزر قبل از روشن شدن دشمني آزر بوده , اما پس از آن از او دوري و بيزاري جست». از طرف ديگر مي بينيم ابراهيم (ع ) در زمان پيري پس از آن كه خداوند اسماعيل را به او مي دهد, آن حضرت او و مادرش را تنها در سرزمين بي آب و علف مكه رها مي كند و به خداوند عرضه مي دارد: «ربنا اغفرلي ولوالدي و للمؤمنين يوم يقوم الحساب». منظور از «والدي» پدر و مادر است . اگر آزر پدر او بود, نمي بايست براي او طلب آمرزش كند. از اينجا معلوم مي شود آزر پدرش نبوده است.

 

 

با توجه به اهميت جنگ بدر نكاتى را در اين باره بنويسيد؟

هفدهم رمضان سال دوم هجرى، سالروز جنگ بدر (اولين جنگ رسمى ميان پيامبر خداصلى الله عليه وآله و مشركان مكّه) است كه به جنگ «بدر القتال» و «بدر الكبرى» معروف شده است. طبقات ابن سعد، ج 2، ص 8. در يك طرف اين نبرد نابرابر، نيروهاى مسلمان با كمترين ساز و برگ جنگى‏قرار داشتند. تعداد 313 تن با سه اسب و هفتاد شتر، نيرويى نبود كه بتواند از نظر نظامى در مقابل نيروى 950 نفره با صد اسب و هفتصد شتر المغازى، ج 1، ص 39.، ششصدنيروى زره‏پوش چكيده تاريخ پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله، ص 78. و مجهّز به بيشترين سلاح‏هاى رايج در آن زمان و آن ناحيه، مقاومت كند. اما اين نبرد - كه به فرمايش رسول خداصلى الله عليه وآله اولين نبردى بود كه در آن خداوند اسلام را عزيز و سربلند گرداند و اهل شرك را به ذلّت نشاند المغازى، ج 1، ص 21. توانست در بُعد ديگر، نابرابرى قدرت ايمان را در برابر قدرت سلاح به اثبات رساند و نشان دهد كه كارآيى ايمان، توان به پيروزى رساندن يك گروه كوچك، بر لشكر بزرگ تا دندان مسلح را دارد. به گونه‏اى كه در طول زمانى يك نيمروز، گروه كوچك مسلمانان توانستند تنها با دادن چهارده شهيد، هفتاد تن از سپاه شرك را كشته و هفتاد تن ديگر را به اسارت درآورند طبقات، ج 2، ص 15؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 45 و 46. و با به غنيمت گرفتن 150 شتر، ده اسب و مقدار زيادى كالا تاريخ سياسى اسلام، سيره رسول خداصلى الله عليه وآله، ص 435.، آنان را به خاك ذلّت نشانند و سپاه شرك را - كه در حقيقت تجسّم شيطان بودند سركوب كنند. چنان كه پيامبر خداصلى الله عليه وآله فرمود: «در هيچ روزى به جز روز عرفه - كه روز نزول رحمت الهى است شيطان چنان كه در جنگ بدر تحقير شد، تحقير نشده بود». المغازى، ج 1، ص 77 و 78. اين جنگ به ظاهر كوچك، چنان در پيشگاه خداوند داراى اهميت است كه در ميان وقايع تاريخ اسلام، مقام اول نزول آيات را به خود اختصاص داده است.چكيده تاريخ پيامبر اسلام، ص 83، اين آيات را از قرار زير بر مى‏شمارد: آل عمران (3)، آيات 12، 13، 123؛ نساء (4)، آيه 77 و 78؛ انفال، آيات 1 - 19 و 36 - 51 و 67 - 71؛ حج (22)، آيات 124 - 127. براى اطلاع از مفاد و تفسير بعضى از آيات ر.ك: تاريخ سياسى اسلام، سيره رسول خداصلى الله عليه وآله، صص 442-447.

 

 

حضرت علي از طرف پيامبر به سمت استانداري منطقه اي انتخاب شده بودند نام آن منطقه چيست؟

رسول خدا(ص)، حضرت علي(ع) را به يمن فرستاد تا مردم آنجا را به اسلام دعوت کند. پيامبر اسلام(ص) پيش از آن خالد بن وليد را به يمن فرستاده بود ولي خالد نتوانست کاري انجام بدهد. خالد شش ماه بود که در يمن مردم را به اسلام دعوت مي کرد ولي هيچ کس اسلام را نپذيرفت ولي علي(ع) وقتي که به يمن رفت و نامه پيامبر را براي مردم قبيله «همدان» خواند همه قبيله مسلمان شدند. علي(ع) مسلمان شدن قبيله همدان را به اطلاع پيامبر اسلام رسانيد و پيامبر قبيله همدان را دعا کردند. علي(ع) دوبار نيز از سوي پيامبر به مدينه اعزام شده اند و در يکي از اين اعزام ها با قبيله مذحج درگير شدند و در اين درگيري بيست تن از آن قبيله کشته شد (تاريخ اسلام، سيره رسول خدا، ص 629، جعفريان). رسول خدا اگر خودش شخصا نيروي رزمي را رهبري مي کرد آن درگيري را غزوه مي ناميدند و اگر آن حضرت گروهي را براي جنگ مي فرستادند ولي خودش در آن گروه حاضر نمي شد، آن گروه رزمي را سريه مي نامند و جمع آن سرايا است (همان، ص 412). اعزام علي(ع) به يمن در جلد دوم فروغ ابديت، ص 824 چاپ اول آمده است و در جلد چهارم سيره ابن هشام، ص 290 نيز آمده است و در اين سيره با عنوان غزوه علي(ع) ذکر شده است.

 

 

در زمان 25 سال خانه نشيني امام علي(ع) حضرت ابوالفضل (ع) چند ساله بودند و عكس العمل ايشان چه بود؟

در آن زمان كه حضرت على(عليه السلام) به شهادت رسيد، ابوالفضل‏العباس چهارده سال داشت. بنابراين در بيست و پنج سال خانه‏نشينى على(عليه السلام)، عباس در يازده سال آن هنوز به دنيا نيامده بود و در چهارده سال باقيمانده هم نوجوانى بيش نبود و براى همين از او انتظار شغل مستقل نمى‏رفت. البته در كارهاى كشاورزى، به پدرش كمك مى‏كرده است. نويسنده كتاب «زندگانى قمر بنى‏هاشم» بدون ذكر مأخذ آورده است كه حضرت عباس در زمان حيات حضرت على(عليه السلام) در آبيارى نخلستان‏ها، آبادانى مزارع و حفر قنوات نهايت كوشش را به عمل مى‏آورد و به پدرش كمك مى‏كرد( زندگانى قمر بنى‏هاشم، عمادزاده اصفهانى، ص 132).

 

حکایت

   حرمت مادر

 

بزرگي گويد: مرا همسايه اي بود گناهكار و فاسق و فاسد و نابكار. هنگامي كه در سفر بودم از دنيا بيرون شد.چون من به خانه رسيدم، سه روز بود تا از دار دنيا رحلت كرده بود . با خود گفتم كه اكنون كه از نماز و تشييع جنازه اش محروم ماندم و ازبراي حق همسايگي، ساعتي بر سر تربت او روم. چون بر سر تربت وي رفتم، دو سه سوره از قرآن بخواندم. پس از آن،

خوابي بر من در آمد. آن جوان را ديدم در خواب كه به نشاط تمام همي خراميدي، تاجي مرصع بر سر نهاده و حله سبز اندربر.

با او گفتم: ملك تعالي با تو چه كرد؟

گفت: مرا در كنف كرم خويش فرود آورد. گفتم به چه معاملت؟ گفت: مرا معاملتي نبود كه از سبب رحمت بودي و لكن مرا چون در گور نهادند و اقارب و خويشان بر گور من نشسته بودند، فرشتگان عذاب در آمدند با گرزهاي آتشين تا مرا عذاب كنند. ازيك ساعت ديگر او را مهلت دهيد و عذاب مكنيد تا پيوستگان از او جدا شوند. چون ساعتي بر آمد و پيوستگان به خانه رفتند،مادرم بر سر تربت من بنشست. آن فرشتگان باز آمدند به صولتي تمام تا مرا عذاب كنند .خطاب آمد كه: ساعتي ديگر صبر كنيد تا مادرش به خانه شود.ايشان منتظر بايستند. شب در آمد و مادرم همچنان نشسته بود. فرشتگان گفتند: ملكا! پير زن از سر تربت باز نمي گردد، چه فرمايي؟ خطاب آمد كه: اگر او باز نگردد، شما باز گرديد، زيرا كه به كرم ما لايق نباشد كه به عقوبت بشتابيم و فرزند را درپيش مادر عذاب كنيم. ما در اين ساعت درضعيفي آن پير زن نگريم و اين فرزند او را بدو بخشيم.

   منبع: گنجينه 29/ گوهر وحي/ مرداد 82/ مركز پژوهش هاي صدا و سيما

حکایت

داستانى از نهج البلاغه

انديشه فردا

جـمعيت دنبال جنازه موج مى زد. مسلمانان از زن و مرد لا اله الاّ الله گويان پيكر مردى عرب را تـشييع مى كردند. عدّه اى مويه مى كردند، گروهى بر سر و سينه مى زدند. دسته اى نـيـز آرام و بـى صدا اشك مى ريختند و تعداد كمى هم انديشمندانه سر در جيب تفكّر فرو برده و به عاقبت كار خويش مى انديشيدند:
ـ كه سرنوشت ما چگونه رقم خواهد خورد؟
ـ مرگ ما چه هنگام فرا خواهد رسيد؟
ـ در لحظه مرگ به چه عملى مشغول خواهيم بود؟
در مـيـان خـيـل جمعيت ، پيشواى مسلمين و اميرالمؤ منين على بن ابى طالب با چهره اى مصمم و جـدّى ديـده مـى شـد. امـام چـون هميشه هم نشينِ آه بود و اطرافيان مولا غرق در تماشاى او و حـالات عـرفـانـى اش . گـاه دسـتى به تابوت گرفته و قدمى به جلو برمى داشتند و گـاه از تـابـوت فـاصـله گـرفـتـه و مـحـو تـمـاشـاى عـظـمـت و سـادگـى امام ، لب به تهليل و تكبير مى گشودند.
هـر چـه جـنـازه بـه گـورسـتـان نـزديـك مـى شد، جمعيت مشايعت كننده بيشتر مى شد و آواى مـسـلمانان در كوى و برزن شهر مى پيچيد. آن ها كه قصد شركت در اين مراسم را نداشتند نيز با ديدن مولاى متّقيان ، سراسيمه به سوى جمعيت مى دويدند.
در مـيـان ايـن هـمـه آوا و غـوغـا، مردانى چند، كودك وار به گرد هم حلقه زده و با سخنانى بـيـهـوده و گـزاف مـى خـنـديـدند. به ناگاه مردى از آنان با صداى بلند قهقهه اى زد و صدايش ‍ به گوش مولا رسيد.
مـولا، مـرد را بـه آرامـى نزد خود فراخواند. گروه زيادى از مردم به دور مولا جمع شدند. مولا رو به مرد كرد و فرمود:
((كَاَنَّ اثوتَ فشا عَط غَفِْنا كُتِبَ و كَاَنَّ اگ قَّ فش ا عَط غَفِْنا وَجَبَ.))
(اى مرد چگونه مى خندى ) گويا مرگ در دنيا بر غير ما نوشته شده و پندارى كه حق بر ديگران لازم گشته است .
سحر كلام مولا همه را تسخير كرد، جمعيت سكوت كردند، جنازه از رفتن بازايستاد، چرا كه جنازه بر دوشان نيز محتاج شنيدن سخنان زيباى امام بودند. مولا ادامه دادند:
((وَ كَاَنَّ الَّذى نَرى مِنَ الاَْمْواتِ سَفَرٌ عَمّا قَليلٍ اِلَيْنا راجِعُون ))
گويا مردگانى كه هر روز (پيش چشمان شما) به ديار آخرت سفر مى كنند، پس از مدتى كوتاه (به دنيا) و به نزد ما بازمى گردند!!
((نُبَوِّؤُهم اَجْداثَهُم و نَاءكُلُ تُراثَهُم كَاَنّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ!))
و مـردگـان را در قـبـرهـايـشـان مـى گـذاريـم و مـال و امـوال آنـان را مـى خـوريـم . چـنانچه گويى ما پس از آنان تا ابد در اين دنيا زنده خواهيم بود.
((ثُمَّ نَسينا كُلَّ واعِظٍ وَ واعِظَةٍ وَ رُمينا بِكُلِّ جائِحَةٍ.))(145)
آنگاه زنان و مردانى را كه مرگشان پند دهنده بود به كلّى از ياد برديم و به هر آفت و زيانى گرفتار آمديم .
مـردم مـحـو سخنان مولا شده بودند و از اين همه سخنِ حكمت آميز كه در كلماتى كوتاه بيان شد در شگفت بودند.
مـردى كـه آن خـنـده نـابـه جـا را مرتكب شده بود سخت به فكر فرو رفت و بُغضى زيبا گلويش را فشرد. ديگراثرى ازآن خنده هاى بى معنا دراو ديده نمى شد.
لب هـاى امام كه از سخن بازايستاد. جمعيت لا الهَ الاّ اللّه گويان به سوى قبرستان حركت كردند. مرد نيز با جدّيتى تمام به آنان پيوست . او به تابوت مى نگريست و به فردا مى انديشيد، فردايى كه در انتظار همه ماست .

حکایت

                              درخت پربركت

 

  «يوقد من شجره مبارکه زيتونته؛ اين چراغ از روغن پر برکت زيتون برافروخته مي شود»

بدان جهت درخت زيتون را پر برکت مي خواند که سود آن بسيار است، چرا که از روغن آن هم براي روشنايي بهره مي گيرند

 و هم در مواد غذايي از آن استفاده مي کنند و نيز در امور صنعتي از آن بهره مي برند و چوب آن نيز منافع زيادي دارد که از آن جمله براي سوخت از آن استفاده مي شود و خاکسترش در صنعت شستشوي ابريشم به کار ميرود و جدا سازي روغن آن نيز بسيار ساده است. برخي برآنند که قرآن بدان دليل از درخت زيتون ياد مي کند که روغن آن بهتر مي سوزد. و به باور برخي ديگر بدان جهت که نخستين درختي بود که پس از طوفان نوح روييد و رويشگاه آن، محل نزول وحي و قرار گاه پيامبر (ص) بوده است.

 

و پاره اي مي گويند بدان سبب از آن ياد شده است که هفتاد پيامبر خدا از جمله ابراهيم (ع) آن را مبارک ساخته اند و به همين جهت، مبارک عنوان شده است.

«لا شرقيه و لا غربيه ؛ نه سايه خاور بر آن ميافتد و نه سايه باختر.»

بلکه همواره از نور خورشيد بهره مي برد چرا که در پناه کوه و يا ژرفاي دره اي قرار نگرفته است و به همين جهت هم روغن آن زرد رنگ است.

به باور برخي منظور اين است که اين درخت مبارک، درخت دنيا نيست تا شرقي و يا غربي باشد.

اما به باور برخي ديگر، منظور اين است که اين درخت نه به گونه اي است که از سايه بهره ور نگردد و نه بگونه ای است که از خورشيد بهره نگيرد، بلکه از هر دو بهره ور ميگردد.

«يکاد زيتها يضيء و لو لم تمسسه نار؛ روغن اين درخت مبارک به گونه اي پر صفا و روشني بخش است که چيزي نمانده است که بدون رسيدن آتش به آن، به خودي خود شعله ور گردد»

 

منبع: گنجينه 26/ ارديبهشت 1382 /مرکز پژوهشهاي اسلامي سازمان صدا و سيما

 

حکایت

 

پيرمرد حريص و هارون الرشيد :

 

گوينده روزي هارون الرشيد به خاصان و نديمان خود گفت من دوست دارم شخصي که خدمت رسول اکرم (ص) مشرف شده و از آن حضرت حديثي شنيده است، زيارت کنم تا بلا واسطه از آن حضرت آن حديث را براي من نقل کند. چون خلافت هارون در سنه يکصد و هفتاد از هجرت واقع شد و معلوم است که با اين مدت طولاني يا کسي از زمان پيغمبر باقي نمانده، يا اگر باقي مانده باشد، در نهايت ندرت خواهد شد، ملازمان هارون در صدد پيدا کردن چنين شخصي بر آمدند و در اطراف و اکناف تفحص نمودند هيچ کس را نيافتند بجز پيرمرد عجوزي که قواي طبيعي خود را از دست داده و از حال رفته و فتور و ضعف کانون وبنيادهستي او را در هم شکسته بود و جز نفس و يک مشت استخواني باقي نمانده بود.

 او را در زنبيلي گذارده و با نهايت درجه مراقبت و احتياط به دربار هارون وارد کردند و يکسره بنزد او بردند؛ هارون بسيار مسرور و شاد گشت که به منظور خود رسيده و کسي که رسول خدا را زيارت کرده است و از او سخن شنيده، ديده است.

گفت: اي پيرمرد خودت پيغمبر اکرم را ديده اي؟ عرض کرد: بلي.

هارون گفت: کي ديده اي؟ عرض کرد: در سن طفوليت بودم روزي پدرم دست مرا گرفت و به خدمت رسول الله آورد. و من ديگر خدمت آن حضرت نرسيدم تا از دنيا رحلت فرمود.

هارون گفت: بگو ببينم در آنروز از رسول الله سخني شنيدي يا نه؟ عرض کرد: بلي آنروز از رسول خدا اين سخن را شنيدم که ميفرمود: « يَشِيْبُ ابنُ آدَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خِصْلَتانِ: الحِرْصُ و طُولُ الاَمَلِ » فرزند آدم پير مي شود و هرچه بسوي پيري مي رود به موازات آن دو صفت در او جوان مي گردد يکي حرص و ديگري آرزوي دراز.

هارون بسيار شادمان و خوشحال شد که روايتي را فقط با يک واسطه از زبان رسول خدا شنيده است دستور داد يک کيسه زر بعنوان عطا و جايزه به پير عجوز دادند و او را بيرون بردند.

 همين که خواستند او را از صحن دربار به بيرون ببرند، پيرمرد ناله ضعيف خود را بلند کرد که مرا بنزد هارون برگردانيد که با او سخني دارم. گفتند: نمي شود. گفت: چاره اي نيست بايد سوالي از هارون بنمايم و سپس خارج شوم.زنبيل حامل پيرمرد را دوباره بنزد هارون آوردند. هارون گفت: چه خبر است؟ پيرمرد عرض کرد: سوالي دارم. هارون گفت: بگو.پيرمرد گفت: حضرت سلطان بفرمائيد اين عطائي که امروز به من عنايت کرديد فقط عطاي امسال است يا هر ساله عنايت خواهيد فرمود؟

هارون الرشيد صداي خنده اش بلند شد و از روي تعجب گفت: «صَدَقَ رَسولُ الله (ص) يَشِيْبُ ابنُ آدَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خِصْلَتانِ الحِرْصُ و طُولُ الاَمَلَ» راست فرمود رسول خدا که هر چه فرزند آدم رو به پيري و فرسودگي رود دو صفت حرص و آرزوي دراز در او جوان مي گردد.اين پيرمرد رمق ندارد و من گمان نمي بردم که شايد تا در دربار زنده بماند، حا ل مي گويد: آيا اين عطا اختصاص به اين سال دارد يا هر ساله خواهد بود. حرص ازدياد اموال و آرزوي طويل او را بدين سرحد آورده که باز هم براي خود عمري پيش بيني مي کند و در صدد اخذ عطاي ديگري است.

  

منبع: معاد شناسي ـ تأليف حضرت آيت الله علامه سيد محمد حسين طهراني ـ جلد 1