داستان ایاز
آنجا میرفته و اجازه حضور به ديگران نمیداده ...، اطرافيان پادشاه كه به اياز حسادت میورزيدند، پادشاه را بدبين میكنند كه اياز آنجا ثروتی پنهان كرده و به پادشاه خيانت میكند...
آن اياز از زيركی انگيخته ....... پوستين و چارقش آويخته
میرود هر روز در حجرهی خلا ...... چارقت اينست منگر در علا
شاه را گفتند او را حجرهايست ....اندر آنجا زر و سيم و خمرهايست
راه میندهد كسی را اندرو ....... بسته میدارد هميشه آن در او
شاه فرمود ای عجب آن بنده را .... چيست خود پنهان و پوشيده ز ما
پادشاه اميرانی را میفرستد كه حجره اياز را بگردند،.... ولی در دل به اياز
مطمئن است...،
پس اشارت كرد ميری را كه رو .... نيمشب بگشای و اندر حجره شو
هر چه يابی مر ترا يغماش كن .... سر او را بر نديمان فاش كن
شاه را بر وی نبودی بد گمان .... تسخری میكرد بهر امتحان
پاك میدانستش از هر غش و غل .... باز از وهمش همیلرزيد دل
در اينجا مولانا جلوههايی از عشق را نيز در كلام سلطان محمود
میآورد كه خود نشان از اين دارد كه تمام اين اسامی تعابيری از عرفان و مشتاقی را در
خود نهفته دارد..... گويی پادشاه پيشاپيش او را بخشيده...، كه او محبوب است..
اين نكردست او و گر كرد او رواست..... هر چه خواهد گو بكن محبوب ماست
عشق صورتها بسازد در فراق...... نامصور سر كند وقت تلاق
كه منم آن اصل اصل هوش و مست.... بر صور آن حسن عكس ما بدست
ِِِفرستادگان پادشاه هم به طمع پيدا كردن طلا و جواهرات به سوی حجره اياز میشتابند، زيرا كه اياز محرم ا سلطان بوده و به خزانه دسترسی داشته ...
آن اميران بر در حجره شدند.... طالب گنج و زر و خمره بدند
قفل را برمیگشادند از هوس .... با دو صد فرهنگ و دانش چند كس
فرستادگان به آنجا میرسند و داخل میشوند و جز چارق و پوستين اياز چيزی نمیيابند....
حجره را با حرص و صدگونه هوس..... باز كردند آن زمان آن چند كس
بنگريدند از يسار و از يمين ..... چارقی بدريده بود و پوستين
هر چه میگردند چيزی نمیيابند...، شرمسار و خجل به درگاه پادشاه بر میگردند و بدين ترتيب از اياز رفع اتهام میشود....
باز میگشتند سوی شهريار .... پر ز گرد و روی زرد و شرمسار
....اما پادشاه از اياز حكمت آن حجره و پوستين را میپرسد ...، اينجاست كه جان كلام داستان بيان میشود...
اياز لب به سخن میگشايد و راز آن حجره و پوستين و چارق را فاش میكند ...
میرود هر روز در حجرهی برين .... تا ببيند چارقی با پوستين
زانكه هستی سخت مستی آورد....... عقل از سر شرم از دل میبرد
صد هزاران قرن پيشين را همين..... مستی هستی بزد ره زين كمين
شد عزرائيل ازين مستی بليس...... كه چرا آدم شود بر من رئيس
كه مستی مال و مقام و قدرت را میشناسد .... كه نمیخواهد از ياد ببرد كه غلامی بيش نبوده و چوپانی میكرده ....، كه هر روز به حجره میرود،... نگاهی به پوستين كهنه چوپانیاش میاندازد و به ياد میآورد گذشتهاش را .... و میگويد:
از منی بودی منی را واگذار..... ای اياز آن پوستين را ياد دار
ای اياز آن پوستين را ياد دار ....
ای اياز آن پوستين را ياد دار ......
از وقتی اين داستان رو خوندم, خط به خطش گوشه ذهنم مثل پوستين اياز آويخته شده... هر روز بهش نگاه میكنم....، كاش هيچوقت يادمون نره كه كی بوديم، كجا بوديم، ... از كجا اومديم ....، چه كسايی منتظرمون هستن ...، نكنه گم بشيم لابلای پيچيدگیها و زيبايیهای هستی...
ديدهها شب فراز بايد كرد..... روز شد ديده باز بايد كرد
مطبخ جان به سوی بیسوييست.... دست آن سو دراز بايد كرد
چون چنين نازنين به خانه ماست .... وقت نازست ناز بايد كرد
با گل و خار ساختن مرديست.... مرد را ساز ساز بايد كرد
قبله روی او چو پيدا شد..... كعبهها را نماز بايد كرد
پيش آن عشق عاقبت محمود.... خويشتن را اياز بايد كرد
خويشتن را اياز بايد كرد ...
خويشتن را اياز بايد كرد ...